جستجو -مجموعه ها
جستجو - برچسب ها
Search SEO Glossary
plg_search_rsticketsprocontent
plg_search_newsfeeds
Search - K2
جستجو - دانلودها- فیلم و صوت
جستجو - محتوا
جستجو - تماس ها
جستجو - وب لینک ها
نویسنده مقاله: محمد یعقوب بشوی
منتشر شده در: مجله طلوع (پژوهشنامه حکمت و فلسفه اسلامی)
رتبه مقاله: علمی-پژوهشی
سال،شماره: زمستان 1385 - شماره 20

چکیده

بسیاری از مفسران اهل سنت در ذیل آیه اول سوره انشراح، «الم نشرح لک صدرک»، روایات مختلفی را در تفسیر آیه بیان نموده و توهم نموده اند که مراد از شرح صدر همان شکافتن شکم پیامبر (ص) است. آنان این عمل شکافتن شکم و قلب پیامبر (ص) را حداقل در پنج مورد استدلال نموده اند.

در روایات اهل سنت تعارض شدیدی در مورد این عمل جراحی دیده می شود تعارض از حیث زمان و مکان، تعارض از حیث اینکه چه کسی یا کسانی این عمل جراحی را انجام داده اند و این که چه چیزی از شکم و قلب پیامبر (ص) بیرون آوردند و چه چیزی را داخل قلبش گذاشته اند. همچنین تعارض این روایات با روایات مهر نبوت و آیات و نیز دهها اشکال دیگر.

با توجه به شواهد فراوان قرآنی، روایی و تاریخی، این روایات پایه و اساس ندارد و طبق گفته برخی دانشمندان فریقین؛ جعلی و از اسرائیلیات است. و لذا از این روایات جز تمسخر گرفتن شخصیت پیامبر و توهین رسالت، چیزی عاید نمی شود.

واژه های کلیدی: شرح صدر، پیامبر، روایات، فریقین.

 

متن مقاله:

مقدمه

بسیاری از دانشمندان تفسیری و حدیثی اهل سنت در ذیل آیه «الم نشرح لک صدرک»[1]، روایاتی با مضامین مختلف آورده آند که چندین مرتبه سینه پیامبر (ص) تحت عمل جراحی قرار گرفت و شکافته شد و از دل آن حضرت، حسد و کینه و شک و لکه سیاه بیرون انداخته شد، سپس دل و بطن وی شست وشو داده و ایمان و علم و حکمت را در آن گذاشته شده است. البته برخی دانشمندان شیعه هم این احادیث را از منابع اهل سنت نقل نموده، سپس با دیدگاههای متفاوتی با آنها برخورد کرده اند.

شق صدر از دیدگاه اهل سنت

بسیاری از مفسران و محدثان اهل سنت روایات شق صدر را بیان نموده و آن را نه تنها پذیرفته بلکه از آن دفاع هم نموده و آن را فضیلت پیامبر (ص) دانسته اند. آنان شرح صدر را همان شق صدر دانسته اند.

سیوطی در ذیل آیه «الم نشرح» روایاتی را از ابی بن کعب و او از ابوهریره نقل کرده است، ابوهریره از رسول خدا (ص) پرسید: اولین چیزی که از امر نبوت دیدی چه بود؟ رسول خدا (ص)

خود را جمع و جور کرد و نشست و فرمود:

ای اباهریره (خوب) سئوالی کردی. من در صحرا بودم در حالی که بیست سال و چند ماه از عمرم گذشته بود. ناگهان از بالای سرم سخنی شنیدم. به بالا نظر کردم، مردی را دیدم که از مردی دیگر می پرسید: آیا این همان است؟ آن گاه هر دو به طرف من آمدند با چهره هایی که نظیر آن را هرگز در خلق ندیده بودم، و ارواحی که در خلق هیچ چنین چیزهایی ندیده بودم، و نیز جامه هایی که در خلق بر تن احدی ندیده بودم. آن دو نفر نزدیک من آمدند و آن قدر جلو آمدند که هر کدام یک بازوی مرا گرفت، ولی من تماس دست آنها با بازویم را احساس نمی کردم. در این حال یکی به دیگری گفت، بخوابانش، و او بدون فشار و یا کشیدن مرا خوابانید. سپس یکی به دیگری گفت: سینه اش را بشکاف، پس آن دیگری سینه ام را گرفت و آن را شکافت، و تا آنجا که خودم می دیدم خونی و دردی مشاهده نکردم. سپس آن دیگری به وی گفت: کینه و حسد را در آور، و او چیزی به شکل لخته خون در آورد و بیرون انداخت. باز آن دیگری گفت: رأفت و رحمت را در جای آن بگذار، و او چیزی به شکل نقره در همان جای دلم گذاشت، آن گاه انگشت ابهام دست راستم را تکان داد و گفت: برو. من برگشتم در حالی که احساس کردم به اطفال رقت و به بزرگسالان رحمت داشتم.[2]

سیوطی در ذیل آیه «اقراء» از عایشه روایت آورده که پیامبر (ص) در اعتکاف بوده است. وی از اعتکاف خارج می شود و سلام می شنود. فکر می کند که جن است. پیش خدیجه می آید و قصه را بیان می کند و خدیجه او را تسلی می دهد. روز دیگر جبرئیل را بر آفتاب می بیند که پرش مشرق و مغرب را گرفته است. آن حضرت از این صحنه می ترسد و راه خانه را در پیش می گیرد که جبرئیل در بین او و در منزل ظاهر می شود و وعده برای دیدار بعدی می گیرد. آن حضرت طبق وعده به محل دیدار می رود که جبرئیل آن حضرت را می گیرد و از پس گردن می خواباند و شکمش را می شکافد و هر چه خدا می خواهد از آن بیرون می آورد. سپس در ظرف طلا آن را می شوید، آن گاه به جای خود می گذارد. سپس بر پشت آن حضرت مهر می زند که پیامبر مس مهر را درک می کند. سپس به او می گوید: «اقرا باسم ربک الذی خلق...».[3]در این روایت آمده که جبرئیل و میکائیل با هم آمدند و میکائیل در بین زمین و آسمان ماند و جبرئیل به زمین آمد و عمل جراحی را به تنهایی انجام داد.

برخی دانشمندان تفسیری و حدیثی اهل سنت در ذیل آیه «سبحان الذی اسری بعده لیلاً من المسجد الحرام» از انس روایتی آورده اند که خلاصه اش چنین است. پیامبر (ص) می فرماید:

من در مسجد الحرام خوابیده بودم که سه نفر نزد من آمدند. اولی گفت: او کدام است؟ وسطی گفت: از آنان بهترشان. دیگری گفت: خیرش را بگیر. آنان شب بعد و بدون هیچ مکالمه ای مرا نزدیک چاه زمزم بردند و جبرئیل شکم مرا شکافت و آن را با آب زمزم شست وشو داد... سپس مرا به معراج برد... .[4]

طبق روایت دیگری که از انس آمده، این سه نفر پی درپی سه شب در مسجد نزد پیامبر (ص) آمدند و مکالمه انجام دادند و در شب سوم بعد از اتمام مکالمه، پیامبر (ص) را لب چاه زمزم بردند و بر پشت خواباندند و سپس داخل شکم او را شست وشو دادند. سپس تشتی مملو از حکمت و ایمان آوردند و آن را داخل شکم گذاشتند و سپس آن حضرت را به معراج بردند... .[5]

روایت سومی از انس آمده که در آن صحبت از بیرون آوردن قلب پیامبر به بیان آمده و سپس قصه شستن آن و بردن به معراج. البته در این روایت آمده که پیامبر در حطیم بوده است یا در حجر در حال خوابیدن... .[6]

در حدیث چهارمی که انس از ابوذر و او از رسول خدا (ص) نقل کرده، این حادثه به جای مسجد الحرام در خانه پیامبر (ص) اتفاق افتاده است. آن حضرت می فرماید:

من در مکه بودم که سقف خانه ام شکافته شد و جبرئیل نازل گردید. سینه مرا شکافت و با آب زمزم شست وشو داد. سپس یک تشت طلا مملو از حکمت و ایمان آورد و به سینه من فرو ریخت و شکاف سینه ام را التیام داد. آن گاه دست مرا گرفت و به آسمان اول عروجم داد... .[7]

باز از انس بن مالک آمده که می گوید: در دوران طفولیت، رسول خدا (ص) که با اطفال سرگرم بازی بود جبرئیل آمد و او را گرفت و بر روی زمین خوابانید. سپس پهلویش را شکافت و قلبش را در آورد و از میان آن لخته خونی بیرون کرد و گفت: این سهم شیطان بود بر وجود تو. سپس قلب پیامبر را در میان یک تشت طلا با آب زمزم شست و جراحتش را التیام داد. آن گاه پیامبر را به جای خودش برگرداند. همبازیهای آن حضرت به نزد دایه اش حلیمه دویدند و خبر کشته شدن محمد(ص) را به وی دادند. آن گاه به سوی پیامبر برگشتند و او را در حالی دیدند که انگشتش بریده بود. انس می گوید: «من اثر آن شکاف و جای بخیه را در سینه رسول خدا 6 می دیدم.»[8]

ارزیابی

این روایات از چندین زاویه قابل تعارض و مورد مناقشه است.
1. اختلاف از نظر زمان

این روایات از نظر زمان با مغایرتهای بسیار زیاد و غیر قابل جمع نقل گردیده است؛ زیرا در برخی از این روایات موضوع شکافتن سینه به دوران طفولیت رسول خدا (ص) نسبت داده شده، اما برخی روایات وقوع چنین حادثه ای را در دو سالگی، چهار سالگی و پنچ سالگی حکایت می کنند.[9]

در برخی دیگر از روایات این قصه در ده سالگی آن حضرت رخ داده است.[10] در بعضی روایات وقوع چنین حادثه ای در بیست سالگی رخ داده،[11] در برخی دیگر وقوع قصه در چهل سالگی و هنگام بعثت بوده[12] و در برخی دیگر این حادثه هنگام سفر معراج به وقوع پوسته است. در برخی از ولایت نیز وقوع چنین حادثه ای در عالم ذر و روز میثاق دانسته شده است.[13]

لذا این قصه از حیث زمان به هیچ عنوان قابل جمع نیست و تعارض فراوان از این حیث در این روایات دیده می شود.
2. اختلاف از نظر مکان

اختلافات عجیبی در این روایات از حیث مکان دیده می شود که به هیچ عنوان قابل جمع نیست و برای پی بردن به ضعف آنها دلیل محکمی است. از این حیث تناقض آشکار در مکان قصه دیده می شود.
الف) تناقض مکانی در روایات دوران کودکی

این روایات تعارض آشکار دارد. طبق نقل برخی روایات این حادثه در صحرا به وقوع پیوست.[14] برخی روایات آورده اند که این حادثه پشت خانه ها و هنگام چرانیدن گوسفندان اتفاق افتاد.[15]طبق نقل برخی روایات دیگر، حادثه در درون وادی و هنگام بازی بچه ها با سرگین شتر به وقوع پیوست.[16]

طبق برخی دیگر از روایات، حادثه هنگام چرانیدن گوسفندان در پشت خانه ها و همراه برادر رضاعی پیامبر (ص) اتفاق می افتد.[17] طبق نقل برخی روایات دیگر، این حادثه در محل نگهداری گوسفندان و در عالم تنهایی به وقوع پیوسته است.[18] در برخی دیگر، حادثه بدون ذکر مکان و هنگام بازی با بچه ها اتفاق افتاده است.[19] در برخی روایات نیز اتفاق این حادثه در بطحا ذکر شده است.[20]
ب) تناقض مکانی در روایات مبعث

در برخی روایات آمده که این حادثه در هنگام نزول سوره «علق» و در غار حراء به وقوع پیوسته است.[21] در برخی روایات آمده که جبرئیل روز قبل میان پیامبر و در منزلش از او تعهد گرفت و جای مخصوص معیّن شد و این عمل جراحی در آن قرارگاه صورت گرفت.[22]

در روایت دیگری آمده که پیامبر از نزد خدیجه بیرون می رود، سپس بر می گردد و وقوع چنین حادثه ای را به خدیجه تعریف می کند.[23] در برخی روایات مکان وقوع این حادثه صحرا ذکر شده است.[24] در برخی روایات حادثه در بیست سالگی واقع شده است.[25]
ج) تعارض مکانی در روایات معراج

در برخی روایات معراجیه آمده که در وقت وقوع این عملیات، پیامبر در مسجدالحرام خوابیده بود.[26] طبق برخی دیگر از روایات آن حضرت نزد حطیم بود یا نزد حجر در حال خوابیدن.[27] برخی از روایات می گویند این حادثه در حال خواب و بیداری اتفاق افتاد.[28] باز در بعضی از این روایات تصریح شده که رسول خدا (ص) در خانه بوده و سقف خانه شکافته شده است.[29] در برخی از این روایات تصریح شده که تشتی از آب زمزم را آورده و قلب پیامبر را شسته اند،[30] اما در بعضی دیگر آمده است که آن حضرت را به کنار چاه زمزم برده و این عملیات در آنجا انجام شده است.[31]

برخی روایات مکان این حادثه را عالم در می دانند که ربطی به این دنیا ندارد.[32]
3. تعارض در فاعل

در این گونه روایات تعارض فراوانی دیده می شود که چه شخصی یا اشخاصی این عمل جراحی را انجام داده اند. طبق نقل برخی روایات این عمل جراحی تنها توسط جبرئیل صورت پذیرفت.[33] برخی روایات می گویند این عملیات توسط سه نفر به وقوع پیوسته است. طبق این روایات آنان تشت طلای پُر از برف می آورند. یکی از آن سه نفر پیامبر (ص) را به زمین می خواباند و سپس سینه اش را از اول می شکافد، سپس از همه امعا و احشا را بیرون می آورد و با آن برف می شوید. سپس به جای خود بر می گرداند. سپس دومی می ایستد و دستش را در داخل آن می کند و قلب پیامبر (ص) را بیرون می آورد. سپس قلب را می شکافد و از آن لختة سیاه رنگی را بیرون می اندازد. در دست او انگشتری است و طبق این روایت پیامبر می گوید: «توسط آن به قلبم مُهر زد و از آن، دلم از نور روشن شد و آن نور نبوت و رحمت بود. سپس قلبم را در جای خود برگرداند و من تا مدتها سردی آن مهر را در قلب خودم درک می کردم.» سپس سومی بر می خیزد او دست خود را به جای عمل جراحی می مالد و به حکم خدا آن شکاف التیام پیدا می کند... .[34]

در برخی روایت این عمل جراحی توسط دو مرد سفیدپوش انجام گرفته است.[35] در روایت عتبة بن عبدالسلمی از پیامبر (ص) آمده که این عمل جراحی توسط دو پرنده مانند نسر عملی شد، آن هم در تنهایی بدون حضور احدی از مردم. پیامبر (ص) می فرماید:

من به همراه پسری از بنی سعد بن بکر در جای نگهداری گوسفندان توقف کردم. در این هنگام بود که دو پرنده چون کرکس پیش من آمدند و یکی به همراه خود گفت: این همان است. دیگری گفت: بلی، آن دو نزد من آمدند و مرا از پشت سرم گرفتند. سپس شکم مرا شکافتند. سپس قلب مرا در آوردند. در این هنگام یکی به دیگری گفت: به من آب برف بده، و با آن آب برف درون شکم مرا شست وشو دادند. سپس گفت: به من آب سرد بده، و با آن آب سرد، قلب مرا شست وشو دادند سپس گفت: سکینه را بیاور. سپس سکینه را در قلبم انداختند. سپس یکی از آن دو به همراهش گفت: بدوز. سپس آن را دوختند و بر آن مهر خاتم النبوه زدند![36]

در روایت دیگر آمده که این عمل جراحی توسط دو ملک انجام گرفته است.[37] باز هم در روایتی آمده که جبرئیل و میکائیل آمدند، میکائیل بین زمین و آسمان نشست و جبرئیل به زمین آمد... .[38]
4. تعارض روایات از حیث شستن

درباره شستن قلب پیامبر اسلام (ص) هم تعارض عجیبی در این روایات دیده می شود. در برخی روایات آمده که دو پرنده این عملیات را انجام دادند و به وسیله آب برف شکم آن حضرت را شست وشو دادند. سپس قلبش را با آب سرد شست وشو دادند.[39] در روایت دیگری آمده که جبرئیل با آب زمزم قلبش را شست وشو داده است.[40] باز در روایت دیگر آمده که دو مرد سفیدپوش قلب و بطن آن حضرت را با یخ شستند![41] در یک روایت دیگر آمده که این عملیات جراحی توسط دو فرشته انجام گرفته و آن دو، شکم آن حضرت را با «غسل الاناء» و قلبش را با «غسل الملاء» شست وشو داده اند.[42]

روایت دیگری می گوید: «قلب پیامبر (ص) رابا طلا شست وشو داده است!»[43]
5. تعارض روایات درباره آنچه از قلب پیامبر بیرون آوردند!

در روایات مربوط به شق صدر پیامبر (ص) درباره چیزی که از قلب پیامبر بیرون آوردند هم تعارض و اختلاف آشکاری دیده می شود. سهیلی می گوید: «شکم پیامبر دوبار شکافته شده است: یکی در صغر سن به خاطر ازاله سهم شیطان و بار دوم به خاطر اینکه قلبش را از ایمان و حکمت پر کنند.»[44]

در یک روایت آمده که «سیاهی قلب» را بیرون آورده اند.[45] در روایت حلیمه آمده که پیامبر فرمودند: «دو مرد سفید پس از شکافتن شکم، چیزی شبیه به لخته خون از وسط آن بیرون آوردند که من نمی دانستم چیست!»[46] در روایت ابوذر آمده که دو فرشته از شکم پیامبر «فعم الشیطان و علق الدم» را بیرون آوردند.[47] در روایت دیگر نیز ابوذر تعبیر «فعم الشیطان و علق الدم» آمده است.[48] در روایت عتبة بن عبد اسلمی آمده که دو پرنده پس از شکافتن شکم پیامبر (ص) از آن قلب مبارک را بیرون می آورند، می شکافند و از ان دو علقة سیاه (علقتین سوداوین) بیرون می آورند.[49] در حدیث دیگر آمده که دو مرد در صحرا بعد از عملیات جراحی از قلب آن حضرت کینه و حسد و چیزی شبیه علقه را بیرون می آورند.[50] آلوسی روایتی را آورده که در آن آمده است که از شکم آن حضرت چیزی را بیرون آورده اند که ملعوم نیست چیست.[51] در روایت خالدبن معدان آمده که از قلب پیامبر علقه سیاهی را بیرون آورده اند.[52] در روایت دیگری آمده که از قلب آن حضرت مفغه سیاهی را بیرون آورده اند.[53]

در روایت مسلم آمده که علقه ای را از قلب پیامبر (ص) بیرون می آورند و سپس جبرئیل خطاب به آن حضرت می گوید: «هذا خط شیطا منک».[54] اما در روایت سیوطی آمده است که می گوید: «فاء خرج ماشاءالله».[55] طبرسی از انس روایت آورده که در شب معراج جبرئیل و میکائیل پس از شکافتن شکم آن حضرت، شک یا شرک یا ضلالت را با آب زمزم شستند.[56]
6. تعارض روایات درباره چیزی که در قلب پیامبر می گذارند!

در اینجا نیز اختلاف و تعارض شدیدی درباره چیزی که در قلب مبارک پیامبر (ص) می گذارند دیده می شود. در برخی روایات آمده که دوتا پرنده «سکینه» را در قلب پیامبر نهادند.[57] در روایت عبدالله بن جعفر از حلیمه آمده که پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «دو مرد سفیدپوش شکم مرا شکافتند و چیزی در شکم انداختند که من نمی دانم آن چیست»[58] بازهم در روایت شدادبن اوس آمده که «شخص سومی بر قلبم مهر زد و آن پر از نور شد و آن نور نبوت و حکمت بود.»[59]

در حدیث انس آمده که پس از شست وشو دادن قلب پیامبر در ظرف پر از طلا، آن را از ایمان و حکمت پرکردند.[60] در یک روایت آمده که جبرئیل ظرف پر از ایمان و حکمت را در قلبش ریخت.[61] در روایت ابوهریره آمده که مردی پس از شکافتن قلب پیامبر (ص) چیزی به شکل نقره در قلبش می گذارد.[62] در روایت ابوهریره آمده که شب معراج جبرئیل و میکائیل آمدند و پس از عمل جراجی قلبش را از حلم، علم، ایمان، یقین و اسلام پر کردند.[63] اضطراب در این حد از گستردگی، خود دلیل بر بطلان این روایت است.
7. تعارض روایات درباره مُهر نبوت

در برخی روایات شق صدر، درباره مُهر نبوت هم صحبت شده است که پس از عملیات جراحی، این عمل هم انجام گرفت. روایات در این مورد هم تعارض آشکار دارد، زیرا برخی روایات، مهر نبوت را مربوط به کودکی دانسته، برخی دیگر آن را در هنگام بعثت و برخی دیگر وقت معراج ذکر نموده اند. در روایت شدادبن اوس از پیامبر (ص) آمده که مهر نبوت توسط نفر سوم از سه مرد بر قلب پیامبر زده شد و قلب پر از نور شد و آن نور، نور نبوت و حکمت بود. این مهر نبوت در کودکی بر قلبش زده شد؛ وقتی که آن حضرت همراه بچه ها با جله (بصرالبصیر) بازی می کرد این اتفاق افتاد.[64]

در روایت عتبة بن اسلمی آمده که این مهر نبوت در کودکی توسط یک پرنده مانند نسر بعد از دوختن قلب بر آن زده شده است.[65] در روایت عروه بن زیبر از ابوذر آمده که ابوذر از آن حضرت (ص) پرسید: یا رسول الله! چگونه دانستی که پیامبر هستی؟ و چگونه دانستی تا اینکه یقین پیدا کردی؟ پیامبر در پاسخ فرمود:

ای ابوذر! دو فرشته هنگامی پیش من آمدند که من در بطحای مکه بودم. یکی از آن دو به زمین آمد و دیگری در بین زمین و آسمان ماند. یکی به دیگری گفت: آیا همان است؟ گفت: این همان است. گفت: او را با یک شخصی وزن کن. گفت: وزن کردم و او بر یک مرد رجحان پیدا کرد. سپس گفت: او رابه ده نفر وزن کن. مرا با ده نفر وزن کرد و من سنگین تر شدم. سپس گفت، او را با صد نفر وزن کن. با صد نفر وزن کرد و من سنگینی ام بیشتر شد... .

یکی به دیگری گفت: شکمش را بشکاف. سپس شکافته شد و از آن قلبم را بیرون آورد و از آن مغمر شیطان را بیرون آورد و لخته خون را و هر دو را به دور انداخت. سپس یکی به دیگری گفت: شکمش را با غسل الاناء و قلبش را با غسل الملاء شست وشو بده. سپس یکی به دیگری گفت: شکمش را بدوز. سپس شکم دوخته شد و مهر را در میان شانه قرار داد، همین طور که اکنون هست.[66]

در روایت دیگر این مهر توسط جبرئیل بر پشت پیامبر زده شد و این حادثه در وقت بعثت بود. بعد از زدن مهر جبرئیل گفت: «اقرأ باسم ربک الذی خلق».[67] هنگام معراج هم بعد از عملیات جراحی مهر نبوت زده شد. صالحی شامی می گوید: «طبق روایات وارده مهر نبوت سه بار زده شده و این عمل سه مرتبه تکرار گشت: نزد حلیمه، وقت مبعث و هنگام معراج.»[68] سیوطی از ابوهریره روایت آورده که شب معراج جبرئیل و میکائیل آمدند و پس از عمل جراحی، در بین دو شانه پیامبر مهر نبوت زدند.[69]

البته باید توجه داشت که مهر نبوت همان علامتی است که در تورات و کتب پیشین به عنوان یک صفت و علامت نبی آخرالزمان مطرح شده است. حضرت عیسی(ع) اوصاف نبی آخرالزمان را بیان می کند و یکی از اوصاف را مهر نبوت بر شانه مبارک پیامبر (ص) می شمارد.[70]

در روایات گذشته آمده که مهر نبوت در کودکی توسط نفر سوم یا توسط یک پرنده پس از عمل جراحی بر قلب مبارک زده شده است. حال آنکه ما در روایات فریقین داریم که پبامبر در صغر سن همراه عمویش به شام مسافرت می کند و در بین راه بحیرای راهب متوجه علامات نبوت در آن حضرت می شود و طبق نقل کتب پیشین، علامت مهر نبوت را در میان دو شانه حضرت می بیند و به ابوطالب(ع) از نبوت وی خبر می دهد... .[71]

همین طور در برخی از روایات آمده است: در هنگامی که پیامبر چهار ساله بود، گروهی از حبشه می آیند و مهر نبوت را بر شانه اش می بینند و گواهی به پیامبری اش می دهند.[72] بر طبق برخی روایات دیگر مهر نبوت هنگام ولادت همراه پیامبر بود.[73] عبدالله بن عباس از پدرش روایت آورده که عباس هنگام ولادت پیامبر، نزد آمنه می رود و در آن زمان مهر نبوت را بر شانه مبارک وی ملاحظه می کند.[74] در یک روایت دیگر آمده که در مکه شخصی یهودی به نام یوسف بود که در شب ولادت پیامبر علامت عجیبی را مشاهده می کند و به خانه آمنه می آید و مهر نبوت را بر شانه پیامبر می بیند. در این هنگام است که وی غش می کند. پس از افاقه می گوید: نبوت از بنی اسرائیل بیرون رفت... .[75]

این گونه روایات فریقین تاکید دارند که مهر نبوت هنگام ولادت پیامبر اکرم (ص) همراه آن حضرت بوده و مردم آن را می شناخته اند و حتی اهلِ کتاب مهر نبوت را علامت نبوت آن حضرت می دانسته اند. این روایات ناقص روایاتی است که پیدا شدن مهر نبوت را در کودکی پس از عمل جراحی یا هنگام بعثت بعد از عمل جراحی یا وقت معراج بعد از عمل جراجی معرفی می کند. این روایات دلالت بر بی اعتبار بودن مهر نبوت دارند و متن آنها بسیار وهن آلود و مشتمل بر خرافات است. به ویژه روایتی که می گوید این مهر توسط دو پرنده زده شد، جز خرافه بودن داستان پیامبر و زیر سؤال بردن نبوت آن حضرت نتیجه ای ندارد. لذا صحیح آن است که مهر نبوت هنگام ولادت همراه پیامبر بوده و مردم آن را به عنوان علامت نبوت می شناخته اند.

برخی دانشمندان شیعه و اهل سنت این روایات را جعلی و از اسرائیلیات می دانند. دانشمند اهل سنت، قاضی عبدالجبار، می گوید:

حاصل چنین روایتی این است که قبل از نبوت در صِغر سن اتفاق افتاد و لازمه آن تقدم معجزه بر نبوت است و آن جایز نیست. به علاوه، حدیث شست وشو دادن و داخل نمودن رأفت و رحمت و ایمان و حکمت اشکال دارد، زیرا شستن در تکامل امور روحانی اثری ندارد و این شستن تنها در مورد امور جسمانی است که از جسم ازاله آلودگی می کند.[76]

دانشمند صاحب اهل سنت، محمدعبده، نیز این روایت را رد کرده و همچنین محمد ابوریه هم این روایت را از اسرائیلیات می داند.[77] از دانشمندان شیعه، شیخ طبرسی بعد از نقل این روایت می گوید:

دلیل بطلان مثل شکافته شدن سینه پیامبر و شست وشوی آن از گناه و بدیها این است که پیامبر (ص) پاک و پاکیزه از هر عیب و بدی آفریده شد و به علاوه چگونه ممکن است قلب با شست وشوی ظاهری از گناه و اعتقاد سوء که یک امر درونی و روحی است پاک شود؟![78]

علامه جعفر مرتضی عاملی نیز این قصه را از اسرائیلیات دانسته است.[79]
8. تعارض با آیات

در این روایت آمده که با عمل جراحی سهم شیطان از وجود پیامبر اکرم (ص) برداشته شده است. این دیدگاه خلاف قرآن است، زیرا شیطان، انسان را مجبور به انجام گناه نمی کند و او اصلاً این قدرت را ندارد. شیطان، تنها به طرف گناه دعوت می کند: «و ما کان لی علیکم من سلطان الا ان دعوتکم فاستجتم لی».[80] همین طور قرآن نفوذ شیطان را بر بندگان نیک نفی می کند و می فرماید: «انه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون».[81] باز هم قرآن می فرماید:

قال ربّ بما أغویتنی لأزیّننّ لهم فی الأرض ولأغوینّهم أجمعین إلاّ عبادک منهم المخلصین قال هذا صراط علیّ مستقیم إنّ عبادی لیس لک علیهم سلطان إلاّ من اتّبعک من الغاوین.[82]

خداوند در این آیات صریحاً عجز شیطان را در مقابل بندگان خالص شده خدا نشان می دهد و از قول شیطان می آورد که «الا عبادک منهم المخلصین». شیطان ناتوانی خود را در مقابل عباد مخلصین اعلام می کند. همین طور خداوند هم به شیطان می فرماید: «ان عبادی لیس لک علیهم سلطان»؛ لذا شیطان را بر دل انبیا راهی نیست.

دانشمند اهل سنت، ابوریه، بعد از آوردن برخی از این آیات و نقل قصه می گوید: چگونه اینان کتاب خود را به وسیله سنت ظنیه و احادیث متواتر را با اخبار آحاد که فقط مفید ظن است، دفع می کنند![83]

علامه جعفرمرتضی عاملی پس از ذکر آیه 99 سوره نحل می گوید:

بدیهی است که پیامبر اسلام (ص) از شایسته ترین مؤمنین و توکل کنندگان بود. پس با این وجود چگونه سلطه شیطان بر آن حضرت تا زمان معراج ادامه یافت؟! آیا می توان منبع بدی و شرارت در وجود انسان را یک غده جسمانی و یا لخته خونی در قلب دانست که با یک عمل جراجی، انسان از آن نجات یابد؟ و اگر این طور باشد تمامی افراد شرور و گنهکار خواهند توانست با یک عمل جراحی و خارج نمودن چنین غده ای به افراد نیکوکار و شایسته تبدیل شوند! یا شاید مقصود چنین جاعلینی آن بوده که این غده یا لخته خون را خداوند تنها به رسولالله (ص) اختصاص داده و در میان تمامی انسانها تنها او بودکه به چنین غده ای گرفتار آمده است! حال آنکه باید پرسید چرا تنها آن حضرت به چنین امری مبتلا شده است و نه دیگران؟ اساساً چرا خداوند پیامبرانش را چنین عذاب می کند و او را در معرض چنین دردهایی قرار می دهد، بدون آنکه مرتکب گناهی شده باشند؟ آیا امکان نداشت او را بدون آن نقطه سیاه خلق نماید؟ آیا این روایت نشانگر آن نیست که پیامبر (ص) برای انجام خیر مجبور بوده و هیچ اراده و نقشی از خود نداشته است؛ چرا که نصیب شیطان را به طور جبری و با عمل جراحی از وی دور داشته اند! چرا این جراحی تنها به پیامبر (ص) اختصاص یافته و برای هیچ کدام از پیامبران پیشین رخ نداده است؟ آیا معقول است که چون پیامبر اسلام (ص) برترین انبیاست بدان عمل جراحی نیاز داشته است؟ در این صورت دیگر او چگونه اکمل و افضل آنان خواهد بود؟ یا اینکه شیطان در آنان نیز نصیبی داشته، اما چون ملائکه هنوز عمل جراحی را فرا نگرفته بودند، نتوانستند آن لکه های شیطان را از آنان خارج سازند؟![84]
9. آمنه این روایات را انکار می کند

با توجه به روایات شق صدر، به دست می آید که اولین کسی که وقوع چنین عملی و تسلط شیطان را بر وجود و قلب نبی اکرم (ص) انکار می کند و از او دفاع می نماید، مادر گرامی اش حضرت آمنهJ است. آلوسی، مفسر اهل سنت، مکالمه آمنه با حلیمه را به نقل تاریخ نگاران آورده است. خلاصه آن مکالمه چنین است که بعد از انجام عمل جراحی، حلیمه پیامبر (ص) را نزد مادرش آمنه می آورد. آمنه با تعجب می پرسد: تو با اصرار فراوان این کودک را از من گرفته بودی، چرا او را برگرداندی؟ حلیمه اول بهانه می آورد، اما در آخر قصه شق صدر را مفصل به وی توضیح می دهد. آمنه در این هنگام به حلیمه می گوید: آیا از شیطان بر وی بیمناکی؟ حلیمه می گوید: آری، آمنه به وی می گوید: «والله ما للشیطان علیه سبیل»؛ به خدا سوگند شیطان بدو راهی ندارد، ولی فرزند مرا داستان دیگری است... .[85]

علامه طباطبایی در تفسیر خود، در ذیل آیه اول سوره اسراء، پس از قبول صحت این روایات می گوید: «قصه شق الصدر پیامبر نیز مانند رؤیت و دیدن بهشت نوعی تمثل بوده است.» وی در ادامه می گوید: «واقع شدن چنین تمثیلاتی در ظواهر کتاب و سنت (زیاد است) که راهی برای انکار آنها وجود ندارد.»[86]

باید گفت این روایات با احادیث صحیح شیعه تفاوت اساسی دارد که همگی عصمت را برای پیامبر ثابت می کنند. به نظر می رسد قول به تمثل با متن روایاتی که در منابع اهل سنت آمده نیز قابل جمع نیست و سازگاری ندارد. در برخی روایات آمده که بعد از انجام عملیات جراحی این خبر را برای حلیمه آوردند که محمد کشته شده است. آنان سراسیمه به محل حادثه می روند و پیامبر را با رنگ پریده می یابند: «و هو منتقع اللون.»[87] همچنین در برخی روایات آمده که انس بن مالک راوی احادیث متعدد درباره شق صدر می گوید: «فقد کنت اری اثر خلک المخیط فی صدره صلی الله علیه و سلم»؛[88] و من اثر همان بخیه را بر سینه پیامبر (ص) می دیدم.

بنابراین با توجه به این روایات بحث تمثیل و تمثل از بین می رود. به علاوه اضطراب در متن حدیث، دیگر مجالی برای توجیه کسی نمی گذارد. این روایات جعلی و افسانه ای در منابع اهل سنت ریشه روایی و تاریخی دارد.
الف. ریشه روایی

ریشه های روایی قصه «شق الصدر» در کتابهای معتبر اهل سنت یافت می شود. بخاری در صحیح از ابوهریره نقل می کند که پیامبر فرمود:

قل بن آدم یطعن الشیطان فی جنبه باصبعه حین یولد، غیر عیسی(ع)بن مریم، ذهب یطعن فطعن فی الحجاب؛[89] هر کدام از فزندان آدم(ع) به دنیا می آید، شیطان انگشتی به پهلویش می زند، غیر از عیسی بن مریم که چون خواست به او انگشت بزند حجاب بر او زده شد و انگشت (شیطان) به حجاب اصابت کرد.[90]

در روایتی دیگر آمده که پیامبر (ص) فرمود:

ما من بنی آدم مولود إلا یمسه الشیطان حین یولد فیستهل صارخاً من مس الشیطان غیر مریم و ابنها؛[91]

مولودی از فرزندان آدم به دنیا نمی آید، مگر اینکه شیطان به هنگام تولد او را لمس نماید، مگر مریم و فرزندش.

دانشمند اهل سنت، محمود ابوریه، همه این روایات را از اسرائیلیات دانسته و آنها را رد کرده است.[92]
ب. ریشة تاریخی

علامه جعفرمرتضی عاملی در این باره می گوید:

حقیقت این است که این روایات ماخوذ از ـ داستانهای ـ زمان جاهلیت است. در کتاب «إغانی» افسانه ای آمده که مفادش چنین است: اُمیة بن ابی ملت در خواب دید، دو پرنده آمدند، یکی در باب خانه نشست و دیگری داخل شد، قلب امیه را شکافت و سپس آن را برگرداند.

پرندة دیگری به آن ـ پرنده ـ گفت: آیا دریافت کردی؟ گفت: آری، گفت: آیا تزکیه شد؟ گفت: قبول نکرد. سپس قلب را به محلش بازگرداند. آن گاه عمل شکافتن سینه چهار بار برای او یعنی امیه بن ابی صلت تکرار شد.[93]

به نظر وجود خرافات و افسانه هایی چون داستان امیه بن ابی صلت و روایات جعلی دیگر چون مس شیطان زمینه را برای نقل و جعل روایاتی در مورد شق صدر پیامبر (ص) فراهم آورده است. لذا ذکر این دو پرنده در داستان شق صدر پیامبر (ص) و همین طور شکافتن سینه توسط پرنده و همچنین تکرار این عمل در چندین دفعه قابل دقت و تأمل است.

شرح صدر

در آیه آمده است «الم نشرح لک صدرک»؛ آیا سینه تو برایت گشاده نساختیم؟ دانشمندان شیعه و سنی شرح صدر را توضیح داده اند. شرح صدر در اصل ربطی به شق صدر ندارد. منظور از شرح صدر معنای کنایی آن است و آن توسعه دادن به روح و فکر پیامبر (ص) است و این توسعه می تواند مفهوم گسترده تری داشته باشند که هم وسعت علمی پیامبر را از طریق وحی و رسالت شامل می گردد و هم بسط و گسترش تحمل و استقامت او در برابر لجاجتها و کارشکنیهای دشمنان و مخالفان را در بر می گیرد.[94] خود شرح در اصل به معنای گشودن و گسترش بخشیدن به دل با برداشتن چیزهایی است که مانع از دریافت و احساس آن می گردد. از شادمانی قلب به گشایش و باز شدن دل، و از اندوه دل به گرفتگی آن تعبیر می گردد. همین تناسب توسعه دادن به روح را که می تواند گسترش دانش از راه وحی، و گسترش اخلاقی و انسانی نظیر تحمل، مدارا، پایداری و شکیبایی را شامل گردد، به «شرح صدر» تعبیر می کنند.[95]

مودودی می گوید: شرح صدر در قرآن به دو معناست:

1. از اضطراب ذهنی و تردید منزه شود و در یابد که راه حق همان اسلام است و همچنین عقاید، اصول اخلاق، تمدن، احکام و هدایتی که اسلام به انسان داده، صحیح است: «افمن شرح الله صدره للاسلام».[96]

2. موسی می گوید: «رب انی اخاف ان یکذبون و یضیق صدری».[97] سپس وی دعا می کند: «رب اشرح لی صدری».[98] در اینجا مراد از شرح صدر، همت بلند است؛ اینکه آدم بلند همت شود، در ادای وظیفه تعلل نکند، بلکه برای ادا نمودن وظیفه سنگین نبوت در او همت و طاقت به وجود بیاید. سپس در ادامه می گوید: در آیه «الم نشرح» هر دو معنا ملحوظ است. قبل از نبوت، آن حضرت یهود، نصارا و مشرکین عرب را همه در راه باطل تصور می کرد. لذا بسیار مضطرب و در تردید زندگی می کرد که خدا به او نبوت داد و راه راست را برای او گشایش داد و به او اطمینان قلبی داد. طبق معنای دوم، خداوند همراه اعطای نبوت به او همت اولوالعزمی و وسعت قلبی داد که برای انجام وظیفه رسالت لازم بود.

البته باید توجه نمودکه شرح به معنای «شق صدر» نیست. مودودی در این باره می گوید: طبق قواعد زبان عربی، «شرح صدر» به هیچ عنوان به معنای «شق صدر» نمی آید. لذا آلوسی در روح المعانی می گوید: «حمل الشرح فی الایة علی شق الصدر ضعیف عند المحققین.»[99] وی اثبات شق صدر از این آیه را رد نموده است.

شرح صدر در قرآن

در قرآن مجید شرح صدر در مورد امور معنوی به کار رفته است:

فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد ان یضله یجعل صدره ضیقا حرجا لأنما یصعد فی السماء کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لایؤمنون.[100]

در این آیه «شرح صدر» در مقابل «ضیق صدر» به کار رفته و منظور از آن هدایت و گشایش و راهنمایی به سوی اسلام است و مراد از «ضیق صدر» گمراهی و در تنگنا قرار گرفتن است: «أفمن شرح اللّه صدره للإسلام فهو علی نور مّن رّبه فویل لّلقاسیة قلوبهم مّن ذکر اللّه أولئک فی ضلال مبین».[101] قرآن خطاب به پیامبر (ص) می فرماید: «فلعلّک تارک بعض ما یوحی إلیک وضآئق به صدرک أن یقولوا لولا أنزل علیه کنز أو جاء معه ملک إنّما أنت نذیر واللّه علی کلّ شیء وکیل».[102] برخی مفسران روایاتی درباره این آیه آورده اند که پیامبر (ص)، علی(ع) را وصی، خلیفه و جانشین خود قرار داد و این را از خدا خواست و خدا قبول کرد و منافقین از این خبر عصبانی شدند... .[103]

به هر حال، برخی چیزهایی وجود داشت که بعد از وحی بر پیامبر سنگینی می کردند و در آیه دیگر خداوند از آنها خبر می دهد: «و لقد نعلم انک یفیق صدرک بما یقولون.»[104]

خداوند به موسی(ع) خطاب می کند: «و اذ ناری ربک موسی ان ائت القوم الظالمین قال ربّ إنّی أخاف أن یکذّبون ویضیق صدری ولا ینطلق لسانی فأرسل إلی هارون».[105] در سوره طه خداوند دعای موسی را کاملاً آورده است. خداوند به موسی دستور مباره با طاغوت می دهد: «اذهب إلی فرعون إنّه طغی».[106] در مقابل این دستور مبارزه با طاغوت موسی از خداوند کمک می خواهد: «قال ربّ اشرح لی صدری ویسّر لی أمری واحلل عقدة مّن لّسانی یفقهوا قولی واجعل لّی وزیرا مّن أهلی هارون أخی اشدد به أزری وأشرکه فی أمری کی نسبّحک کثیرا ونذکرک کثیرا».[107]

دانشمندان تفسیری اهل سنت روایتی را از ابوذر آورده اند که گفت: با رسولالله (ص)، نماز ظهر گزاردیم و سائلی در مسجد چیزی خواست و کسی به او کمک نکرد. در آن هنگام سائل دستش را به سوی آسمان دراز کرد و گفت: پروردگارا! تو گواه باش که من در مسجد پیامبر (ص) سؤال کردم و احدی به من چیزی نداد. علی(ع) در حال رکوع بود و با انگشت راستش که در آن انگشتر بود، به سائل اشاره کرد. سائل به سوی علی(ع) آمد و انگشتر را در آورد. پیامبر (ص) (این حالت را) دیدند و مشغول دعا شدند: اللهم ان اخی موسی سألک فقال: «...رب اشرح لی صدری» الی قوله «و اشرکه فی امری»[108] فانزلت قرانا ناطقا «...مسنشدّ عضدک بأخیک و نجعل لکما سلطانا...»[109] اللهم و انا نحمد نبیک و صفیک فاشرح لی صدری و سیری امر و اجعل لی وزیرا من اهلی علیاً اشدد به ظهری... . ابوذر می گوید: به خدا سوگند! هنوز دعای رسول خدا (ص) پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد، بخوان: «انا ولیکم الله و رسوله والذین امنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون».[110] آیه ولایت هم طبق دهها روایت فریقین در شأن حضرت علی(ع) نازل شده است.[111]

دانشمند معروف اهل سنت، ابوجعفر اسکافی، از اسماء بنت عمیس روایت آورده که گفت: ما همراه پیامبر (ص) بودیم که آن حضرت (ص) فرمود: لاقولن الیوم کما قال اخی موسی6: اللهم اغفرلی ذنبی، و اشرح لی صدری، و اجعل لی وزیراً من اهلی علیاً اخی اشدد به أرزی، و أشرکه فی امری، کی نسبحک کثیراً، و نذرک کثیراً، إنک کنت بنا بصیراً.» سپس وی ادامه می دهد: «گواه باشید که بی شک خداوند پیامبرش6 را اجابت نمود و به آن حضرت دستور داد که این مسئله را برای امت آشکار کند و در حجة الوداع تأکید کند و اعلام نماید تا بر مردم اتمام حجت کند و عذر و بهانه های نواصب و مرجئه را از بین ببرد. سپس آن حضرت برای خطبه قیام نمود و فرمود: «الست أولی بالمؤمنین فی انفسهم؟ قالوا: اللهم نعم. فقال: ألست أولی بکل مؤمنة من نفسها؟ قالوا: اللهم نعم. فأخذ بید علی و قال: من کنت مولاه فعلی مولاه، اللهم و ال من و الاه و عاد من عاداه.»[112]

سیاق آیات سوره انشراح هم کاملاً این روایات را تائید می کند و این سوره در مقام منت است. اول سوره با آخر آن در سیاق واحدی قرار دارد. این سوره مورد بی توجهی مفسران قرار گرفته و تفاسیر عجیبی از این سوره ارائه داده شده است.

برخی تفسیر آیه اول را همان «شق صدر» قرار داده اند که هیچ مبنای عقلی و روایی صحیح ندارد. اما معنای صحیح آیه در برخی تفسیر اهل سنت آمده است. البته به این دسته روایات توجه کافی نشده است. ابن عباس در تفسیر آیه «الم نشرح لک صدرک» می گوید: «شرح الله صدره للاسلام.»[113] از حسن روایت شده که درباره این گفت: «سینه اش را از حلم و علم پر نمود.»[114]

درباره آیات دیگر هم تفاسیر مختلفی وجود دارد درباره آیه «و وضعنا عنک وزرک» از مجاهد چنین روایت آمده است: «گناه تو را که بر پشت تو سنگینی می کرد برداشتم.»[115] برخی از این آیه بر معصیت انبیا استدلال نموده اند.[116]

برخی مفسران اهل سنت در تفسیر آیه می گویند: در ایام جاهلیت از پیامبر (ص) خطاهایی سرزده بود که بعد از نبوت، فکر آن گناهان او را بسیار مضطرب کرده بود و خدا با نازل کردن آیه گفت: ما گناه شما را عفو کردیم.[117] البته این استدلال سخیف و خفیفی است و به هیچ وجه با سیاق آیه منطبق نیست. همیچنین صدها روایت معتبر فریقین مخالف این استدلال است. خود قرآن زندگی قبل از نبوت پیامبر (ص) را برای عموم مردم به عنوان تحدی مطرح کرده است. چنان که می فرماید: «فقد لبثت فیکم عمراً من قبله أفلا تعقلون».[118] اگر پیامبر اکرم (ص) قبل از نبوت گناه انجام داده بود، دیگر نمی توانست با مردم مکه تحدی کند. تحدی نمودن پیامبر درباره گذشته خودش بزرگ ترین دلیل بر پاکیزگی آن حضرت است.

مفسران همچنین درباره آیات دیگر سوره مانند «فاذا فرغت فانصب» هم دست به تأویلات عجیبی زده اند. برخی گفته اند: «هرگاه از واجباتت فارغ شدی، به نمازهای مستحب بایست.»[119] باز هم برخی گفته اند: «هرگاه از نماز فارغ شدی به دعا بپرداز.»[120] برخی دیگر گفته اند: «هرگاه از جنگ فارغ شدی، در عبادت بکوش.»[121] و «هرگاه از دنیایت فارغ شدی به آخرتت به پرداز... .»[122]

باید توجه داشت که این سوره از اول تا آخر وحدت سیاق دارد و در مقام منت گذاری است. لذا مکی بودن سوره کمی مشکل به نظر می رسد چون پیامبر در مکه حال خوشی نداشت تا اینکه مجبور به هجرت می شود. البته برخی دانشمندان اهل سنت این سوره را مدنی دانسته اند.[123] همچنین مفسر بزرگ شیعه، علامه طباطبایی(ره)، مدنی بودن سوره را ترجیح داده است، ولی وی دلیل مدنی بودن این سوره را سیاق آیات می داند.[124]

طبق صریح برخی از آیات، آن حضرت در مکه ضیق صدر داشت و نه شرح صدر: «فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لو انزل علیه کنز اوجاء معه ملک».[125] همین طور در آیه دیگر می فرماید: «و لقد نعلم انک یفیق صدرک بما یقولون».[126] همین طور پیامبر اکرم (ص) دعای «رب اشرح لی صدری... واجعل لی وزیراً من اهلی علیاً اشدد به ظهری... .» را در مدینه در مسجد خواند و خداوند در پاسخ به این دعای پیامبر (ص) آیه ولایت «انما ولیکم الله و رسوله والذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکوة و هم راکعون» را در شأن امیرالمؤمنین حضرت علی(ع) نازل کرد.[127] این آیه هم طبق نظر مفسران شیعه و اهل سنت مدنی است.[128] معنا ندارد خداوند از یک طرف بگوید: «الم نشرح لک صدرک» و از طرف دیگر پیامبر ضیق صدر داشته باشد و از خداوند شرح صدر را بطلبد: «رب اشرح لی صدری». بنابراین سوره مدنی است و خداوند به وسیله ولایت علی(ع) سینه پیامبر را گشاده همان طور که سینه موسی(ع) را با خلافت هارون(ع) وسعت داده، با وزیر قرار دادن علی(ع) سنگینی امر رسالت را سبک کرده و نام پیامبر را به وسیله علی(ع) بلند و مرتفع نموده است. سپس خداوند آسانی را بعد از سختی و سختی را بعد از آسانی یادآوری می کند و سپس به پیامبر (ص) دستور می دهد بعد از فراغت از آخرین حج، علی(ع) را به خلافت منصوب کند: «فاذا فرغت فانصب» و سپس برای دیدار به خدا آماده شود: «و الی ربک فارغب». در منابع شیعه روایات بسیاری بر همین مطلب دلالت می کند.

امام صادق(ع) در تفسیر آیه «الم نشرح لک صدرک» فرمود: «لولایة امیرالمؤمنین»؛[129] با اعلام ولایت علی(ع) سینه مبارک پیامبر (ص) گشایش داد. در روایت دیگری در تفسیر آیه «و وضعنا عنک وزرک» آمده که به واسطه علی(ع) سنگینی جنگ را برداشت.[130] درباره آیه «فاذا فرغت فانصب» آمده که معنای آیه این است: «هنگامی که از حجة الوداع فراغت یابی علی(ع) را منصوب کن.»[131] از امام صادق(ع) روایت شده است: «فاذا فرغت» من نبوتک فانصب علیا»[132] از امام صادق(ع) در روایت دیگری آمده که فرمود: «الم نشرح لک صدرک» بعلی(ع) و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک فاذا فرغت من نبوتک «فانصب» علی(ع) وصیّاً «والی ربک فارغب» فی ذلک.»[133] برخی روایات دیگر بعد از حکم نصب امیرالمؤمنین، از اعلان ولایت او توسط پیامبر در میدان غدیر خم حکایت دارد.[134]

باید توجه داشت در قرآن مجید مراد از قلب، قلب مادی نیست، همین طور مراد از «شرح صدر» هم مادی نیست. بسیاری از دانشمندان فریقین «صدر» را همان قلب قرآنی گرفته اند.[135] همچنین ایمان، علم و حکمت هم از امور مادی نیست وگرنه این همه مشقت در تحصیل علم و همت لازم نبود، بلکه با یک عمل جراحی می شد افراد عالم، حکیم و با ایمانی را به وجود آورد. این روایات «شق صدر» اساس نبوت را به باد مسخره گرفته است. حتی در برخی عبارتهای این گونه روایات، پیامبر (ص) را بعد از بعثت هم به گونه ای نشان می دهد که در قلبش شک و شرک وجود داشته است.

اما هیچ یک از انبیای الهی نیاز به عمل جراحی نداشتند. حضرت عیسی(ع) بعد از تولد ادعای پیامبر می کند: «انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیاً».[136] وی در کودکی صاحب کتاب، بنده خدا و نبی معرفی می شود. آیا پیامبر ما که از همه انبیا افضل است نیاز به عمل جراحی دارد؟ این عمل هم از دو سالگی شروع می شود و هر بار سهم شیطان، شک، شرک، حسد و کینه را از دل وی بیرون می آورد و به جای آنها ایمان، علم و حکمت را می گذارد. عمل جراحی صورت می گیرد، اما باز هم نتیجه نمی دهد. بار سوم خداوند این عمل جراحی را در بیست سالگی پیامبر (ص) انجام می دهد، اما باز هم موفق نمی شود و بار چهارم هنگام بعثت عمل جراحی می کند. اما بعد از بعثت هم کینه و حسد در قلب او باقی می ماند و خداوند مجبور می شود چندین سال بعد از بعثت هم در شب معراج، برای پنجمین بار عمل جراحی قلب پیامبر را ادامه دهد و با آب زمزم شکم و قلبش را بشوید و با ایمان و حکمت آن را پر کند! این چه پیامبری است که بعد از بعثت هم آلوده به شرک، حسد و کینه است؟ آیا می توان کینه، حسد، شک و شرک را با آب زمزم شست وشو داد؟ اگر ممکن نیست چرا درباره پیامبر اعظم (ص) چنین اعتقادات ویرانگری داشته باشیم؟ چرا عصمت او را وارونه نشان دهیم؟

این روایات همان طور که از حیث متن و دلالت بسیار متعارض و ضعیف است، از حیث سند هم بسیار ضعیف است. راویان این احادیث، کسانی چون عروة بن زبیر، زهری، شدادبن اوس و ابوهریره و... هستند که دانشمندان رجالی فریقین برخورد خوبی با آنان ندارند و به روایات این افراد اعتماد نمی کنند. یکی از دانشمندان اهل سنت، قاضی عیاض می گوید: روایت شریک از انس درباره معراج «فیه منکرة». حدیث انس غیر از این طریق، یک مرتبه از صعصعه در کتاب مسلم از مالک بن صعصعه نقل شده و او یک مرتبه می گوید ابوذر چنین گفته است و درباره معراج هم می گوید حدیث ام هانی صحیح است که معراج از خانه وی شروع شده است.[137] لذا از این طریق، روایاتی که معراج را در کنار آب زمزم، حطیم، حجر یا مسجد می داند صحیح نیست.

بطلان روایات شق صدر چنان واضح است که نیاز به بررسی سندی هم پیدا نمی کند. ما پیامبری داریم که نیاز به عمل جراحی ندارد تا از این طریق به جبر کار نیک کند. پیامبر ما قبل از بعثت هم نبی بوده است. طبق نقل دانشمندان شیعه و سنی، خود آن حضرت فرموده است: «کنت نبیاً و آدم بین الماء والطین.»[138] نبی ما قبل از حضرت آدم(ع) هم نبی بوده و ارتباط با عالم ملکوت داشته و در عالم ملکوت بوده است. در روایت دیگری آمده است که میسرةالفخر می گوید: «قلت لرسول الله متی کنت نبیاً قال: و آدم بین الروح و الجسد.» حاکم نیشابوری بعد از نقل این روایت می گوید: این حدیثی «صحیح» است.[139]

این روایت را برخی دانشمندان دیگر اهل سنت هم نقل کرده اند. کسانی چون مبارکفوری،[140] ابن ابی شیبه،[141] طبرانی،[142] سیوطی،[143] متقی هندی،[144] عجلونی،[145] شوکانی،[146] ابن سعد،[147] امام بخاری،[148] ابن اثیره،[149] منرّی،[150] ذهبی،[151] ابن حجر عسقلانی[152]و ابن کثیر مشقی[153] از آن جمله اند. این روایات معتبر نزد فریقین، روایت شق صدر را به چالش می کشد و همچنین موافق عقل و نقل است.

پی نوشتها:

*تاریخ دریافت: 14/07/85 تاریخ تأیید: 18/08/85

**دانش پژوه دوره دکتری رشته تفسیر تطبیقی مدرسه عالی امام خمینی(ره)، قم.

1. انشراح: 1.

2. الدرالمنثور، دارالمعرفة، 1365، بی جا، ج6، ص363.

3. همان، 369.

4. همان، ج4، ص139.

5. همان.

6. همان.

7. بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح البخاری، بیروت، دارالفکر، 1401ق.

8. نیشابوری، محمدبن مسلم، صحیح مسلم، ج1، ص101و102.

9. احمد مقریزی، متاع الأسماء، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1420ق، ج1، ص13.

10. آلوسی، محمود، روح المعانی، تهران، انتشارات جهان، بی تا، ج30، ص167.

11. سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، ج6، ص363.

12. همان، ج4، ص144.

13. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، بیروت: دارالکتب العلمیة، 1414هـ ، ج2، ص59.

14. سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص363.

15. ابن هشام، سیرة النبی، مکتبة محور علی صبیح و اولاده، 1383ق، بی جا، ج1، ص107؛ تاریخ طبری، بیروت، موسسة الاعلمی، بی تا، ج1، ص578.

16. طبری، تاریخ الطبری، ج1، ص575.

17. همان، ج1، ص578.

18. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج2، ص60.

19. همان.

20. هیثمی، نورالدین، مجمع الزوائد، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1408ق، ج8، ص255.

21. آلوسی، محمود، روح المعانی، ج30، ص167.

22. سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، ج6، ص369.

23. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج2، ص62.

24. سیوطی، همان.

25. همان.

26. سیوطی، همان، ج4، ص369.

27. همان.

28. آلوسی، همان.

29. محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، ج1، ص91.

30. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج2، ص60.

31. سیوطی، الدرالمنثور، ج4، ص139.

32. صالحی شامی، همان، ص89.

33. سیوطی، همان، ج6، ص369

34. طبری، تاریخ الطبری، ج1، ص576.

35. همان، ص574.

36. سبل الهدی والرشاد، ص60.

37. طبری، تاریخ الطبری، ج2، ص52.

38. الدرالمنثور، ج6، ص369.

39. سبل الهدی والرشاد، ص60.

40. همان.

41. ابن هشام، سیرة النبی، ج1، ص107.

42. مجمع الزوائد، ج8، ص255.

43. سیوطی، الدرالمنثور، ج6، ص369.

44. قاضی عیاضی، الشفا، ج1، ص193.

45. ابن هشام، سیرة النبی، ج1، ص107.

46. همان.

47. هیثمی، مجمع الزوائد، ج8، ص255.

48. ابن ابی الدنیا، کتاب الهواتف، بی جا، بی نا، بی تا، ص19.

49. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج2، ص60.

50. سیوطی، همان، ج6، ص363.

51. روح المعانی، همان، ج30، ص166.

52. طبری، تاریخ الطبری، ج1، ص578.

53. همان، ج1، ص576.

54. صیح مسلم، ج1، ص101 و 102.

55. الدرالمنثور، ج6، ص369.

56. تاریخ الطبری، ج2، ص54.

57. صالحی شامی، همان، ص6.

58. طبری، همان، ج1، ص574.

59. همان.

60. سیوطی، همان، ج4، ص139.

61. بخاری، صحیح البخاری، ج1، ص91.

62. سیوطی، همان، ج6، ص363.

63. سیوطی، همان، ص144.

64. تاریخ طبری، ج1، ص575.

65. سبل الهدی والرشاد، ج2، ص60.

66. ابن ابی الدنیا، کتاب الهواتف، ص19.

67. سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، ج6، ص369.

68. سبل الهدی والرشاد، ج1، ص388.

69. الدرالمنثور، ج4، ص144.

70. طبرانی، احمد، المعجم الکبیر، قاهره، مکتبة ابن تیمیة، بی تا، ج6، ص230.

71. طبری، محمدبن جریر، تاریخ الطبری، ج2، ص33؛ ربلی، ابن ابی الفتح، کشف الغمة، ج1، ص22.

72. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ج1، ص388.

73. همان، ج2، ص50.

74. عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، بیروت، دارالهادی، 1415ق، ج2، ص67.

75. راوندی، قطب الدین، الخرائج والجرائح، ج3، ص1067.

76. روح المعانی، ج30، ص167.

77. اضواء علی السنة المحمدیة، قم، مؤسسه انصاریان، 1416ق ، ص193 ـ 194.

78. مجمع البیان، بیروت، موسسة الاعلمی للمطبوعات، 1415ق، ج6، ص215.

79. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج2، ص89.

80. ابراهیم: 22.

81. نحل: 99.

82. حجر: 39ـ42.

83. اضواء علی السنة المحمدیة، ص193.

84. الصحیح من سیرة النبی الاعظم، ج2، ص88.

85. روح المعانی، ج30، ص166.

86. المیزان، قم، منشورات جامعة المدرسین، بی تا، ج13، ص34.

87. صالحی شامی، سبل الهدی والرشاد، ص60.

88. صحیح مسلم، ج1، ص101.

89. صحیح البخاری، ج4، ص94.

90. اضواء علی السنة المحمدیة، ص191.

91. همان.

92. همان، ص191 ـ 193.

93. الصحیح من السیرة النبی الاعظم، ج2، ص89 ـ 90.

94. طبرسی، مجمع البیان، ج10، ص769، 770.

95. طبرسی، همان.

96. زمر: 22.

97. شعراء : 11 ـ 12.

98. تفهیم القرآن، ج6، ص378 ـ 379.

99. همان.

100. انعام: 125.

101. زمر: 22.

102. هود: 12.

103. تفسیرالقمی، قم، موسسة دارالکتاب، 1404ق ، ج10، ص324؛ طوسی، الامالی، قم، دارالثقافة، 1414ق ؛ مجلسی، بحارالانوار، بیروت، موسسة الوفاء، ج9، ص104.

104. حجر: 9.

105. 6. شعراء: 11 ـ 13.

106. طه: 24.

107. طه: 25 ـ 34.

108. همان.

109. قصص: 35.

110. فخر رازی، التفسیرالکبیر، بیروت، دارالفکر، 1985، ج2، ص28؛ نیشابوری، نظام الدین، غرائب القرآن، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1996، ج2، ص605 و 606؛ حسکانی، حاکم، شواهد التنزیل، تحقیق، محمدباقر محمودی، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، 1411ق، بی جا، ج1، ص230 و 231.

111. طبری، محمدبن جریر، جامع البیان، بیروت، دارالفکر، 1988، ج4، ص288؛ ابن ابی حاتم، تفسیرالقرآن العظیم، بیروت، المکتبة العربیة، 1999ق، ج4، ص1162؛ طبرانی، المعجم الاوسط، دارالحرمین، بی تا، بی جا، ج6، ص218؛ جصاص، ابوبکر، احکام القرآن، مکه، المکتبة التجاریة، بی تا، ج2، ص625؛ واحدی، علی ، اسباب النزول، ریاض، دارالثقافة الاسلامیة، 1984، ص162؛ زمخشری، محمود، الکشاف، بیروت، دارالمعرفة، بی تا، ج1، ص347.

112. المعیار والموازنه، تهران: دارالمعرفه و الهدی، 1981، ص71.

113. بخاری، محمدبن اسماعیل، صحیح البخاری، ج6، ص87؛ سیوطی، جلال الدین، الدرالمنثور، ج6، ص363.

114. سیوطی، همان.

115. همان.

116. رازی، فخرالدین، التفسیرالکبیر، ج32، ص4.

117. روح المعانی . ج30، ص169.

118. یونس: 16.

119. آلوسی، محمود، روح المعانی، ج30، ص172.

120. همان.

121. همان.

122. همان.

123. آلوسی، محمود، روح المعانی، ج30، ص165. البته وی به بقاعی نسبت داده است.

124. المیزان، ج20، ص529.

125. هود: 12.

126. حجر: 9.

127. رازی، فخرالدین، التفسیرالکبیر، ج12، ص28.

128. المیزان، ج5، ذیل سوره.

129. مشهدی، محمد، تفسیرکنزالدقائق، تهران، موسسة الطبع و النشرالتابعة لوزارة الثقافة والاشاد الاسلامی، 1411ق، ج14، ص333.

130. همان.

131. همان، ص336.

132. همان.

133. همان، ص337.

134. همان، ص336.

135. رازی، فخرالدین، التفسیرالکبیر، ج22، ص50؛ رازی، ابوالفتوح، روض الجنان، مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی، آستان قدس رضوی، 1375ش، ج20، ص321.

136. مریم: 30.

137. الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، بیروت، دارالفکر، 1409ق، ج1، ص193 ـ 195.

138. یجی، عبدالرحمن، شرح المواقف، تحقیق، جرجانی، شریف علی، بی نا، بی جا، ج7، ص165؛ عجلونی، اسماعیل، کشف الخفا، دارالکتب العلمیة، 1408ق، بی جا، ج2، ص129؛ باقلانی، ابوبکر، اعجازالقرآن، مصر، دارالمعارف، بی تا، ص58.

139. المستدرک، بیروت، دارالمعرفة، 1406ق، ج2، ص609.

140. تحفة الاحوذی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1410ق، ج10، ص56.

141. المنصف، دارالفکر، 1409ق، بی جا، ج8، ص438.

142. المعجم الکبیر، ج20، ص353.

143. الدرالمنثور، ج5، ص184؛ جامع الصغیر، بیروت، دارالفکر، 1401ق، ج2، ص296.

144. کنزالعمال، بیروت، مؤسسة الرسالة، بی تا، ج11، ص409.

145. کشف الخفا، ج2، ص129.

146. فتح القدیر، عالم الکتب، بی جا، بی تا، ج4، ص267.

147. الطبقات الکبری، بیروت، دارصادر، بی تا، ج7، ص60.

148. التاریخ الکبیر، دیار بکر، المکتبة الاسلامیة، بی تا، ج7، ص374.

149. اسدالغابة، تهران، انتشارات اسماعیلیان، ج3، ص132.

150. تهذیب الکمال، مؤسسةالرسالة، 1413ق، ج11، ص110.

151. سیر اعلام النباء، بیروت، مؤسسة الرسالة،1413ق، ج11، ص110.

152. الاصابة، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1415ق، ج6، ص189.

153. السیرة النبویة، تحقیق مصطفی عبدالواحد، بیروت، دارالمعرفة، 1396ق، ج1، ص288.