• امام صادق (ع) : لَايَنفَعُ اجتِهادٌ لَا وَرَعَ فيه؛
    کوششي که پارسايي در آن رعايت نشود سودي نخواهد داشت.
    الکافی (ط – الاسلامیه)، ج 2، ص 76

آمار بازدید

امروز: 429

دیروز: 704

این هفته: 2029

این ماه: 14954

بازدید کل: 660629

پنجمین جلسه بررسی تاریخ کلام امامیه در عصر حضور ائمه (ع)

پنجمین جلسه بررسی تاریخ کلام امامیه در عصر حضور ائمه (ع)

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

به نقل از سایت سخن تاریخ: حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر محمدتقی سبحانی در پنجمین جلسه تاریخ کلام امامیه در عصر حضور، با تبیین ماهیت علم کلام، به‌گزینش‌گری مسأله‌ها و اقناع مخاطب به‌عنوان دو شاخص اصلی این دانش اشاره کرد و سه ویژگی اصلی و دو ویژگی تبعی را برای مدرسه کلام امامیه برشمرد که موردبحث و بررسی قرار گرفت.

در جلسات گذشته عنوان آغاز تاریخ کلام امامیه را برای بحث انتخاب کردیم. اشاره کردیم که در تاریخ تفکر اسلامی کلام اسلامی از قرن دوم آغاز شد. بخصوص این‌که آغاز کلام امامیه را به شیخ مفید و اندکی قبل از او به نوبختیان برمی‌گردانند و به‌اصطلاح دیگر، تاریخ کلام امامیه را از مکتب بغداد آغاز می‌کنند.

اعتقاد ما بر این است که تا قبل از دوره آغاز بغداد که مقارن با غیبت است کلام امامیه آغازشده و شکل‌گرفته و ابعاد مختلف این اندیشه، خودش را نشان داده است. تنها یک استثناء قائل شدیم و آن بعد تدوین نظام کلام امامیه است. به این معنا که کلام امامیه پیش از بغداد به یک نظام جامع رسیده است یا نه؟ که محل بحث و گفتگو است. کسی ممکن است بگوید که تنظیم و ساختار دادن به‌کل مباحث مربوط به دوره‌های بعدی است و برخی نیز ممکن است بگویند از همان دوران حضور تدوین نیز صورت گرفته است.

ادعای ما این است که کلام امامیه تا پیش از مدرسه بغداد دستکم دو مدرسه را پشت سر گذاشته است. در مرحله اول مدرسه مدینه است که پایه‌های فکر امامیه در آنجا تدوین و تحلیل شده است. دوم مدرسه کوفه است که در آنجا کلام امامیه وارد عرصه نظریه‌پردازی گردید.

بنابراین ما باید بحث را از مدرسه مدینه آغاز کنیم. قبل از این‌که بحث آغاز شود دو سه مقدمه را ذکر می‌کنم که در تحلیل تاریخ بسیار مؤثر است. یعنی اگر کسانی کلام امامیه را انکار می‌کردند علتش این است که این مقدمات و مفاهیم روشن نبوده است.

 

مقدمه اول: ماهیت کلام

 

یک تعبیر امروزی از علم کلام وجود دارد که تکامل‌یافته است. اگر قرار باشد تاریخ علم را رصد کنیم راهی ندارد که تعریفی ارائه کنیم که بر تمام دوره‌های آن علم تطبیق کند. اگر کسی از ما بپرسد شاخص‌های علم کلام چیست؟ ما دو شاخص اصلی را نام می‌بریم:

شاخص اول: در دانش کلام نوعی گزینش گری در مسأله‌ها (آن هم مناسب با چالش‌های فکری و پرسش‌های روز) وجود دارد. برخی می‌پرسند چه فرقی می‌کند که بگویید کلام است یا عقاید؟ شاخص اول علم کلام این است که اندیشمندان آن مکتب دست به‌گزینش مسأله‌های اعتقادی بر اساس چالش‌های روز بزنند.

شاخص دوم این است که کلام به دنبال اقناع و اثبات مدعای خودش برای مخاطب مشخص است. در باب عقاید ممکن است کسی بسته‌ای ارائه کند و شما بگویید این کلام نیست. ولی اگر همین عقاید مناسب با پرسش‌های روز شود و پاسخ‌ها بر اساس آن باشد به آن کلام می‌گوییم. کار کلام اثبات گزاره‌هایی است که مسأله مخاطب است. اگر چالشی وجود نداشته باشد دانش کلام به آن کار ندارد. البته گاهی اوقات ارائه و توصیف گزاره‌های اعتقادی مقدمه اثبات است که جای کلام است.

بنابراین با این دو شاخص می‌توانیم رصد کنیم که دانش کلام در تشیع یا غیر تشیع متولد شده است یا نه؟

وقتی می‌گوییم گزینش گری گزینه‌های چالش‌برانگیز کار علم کلام است به این معنا است که اندیشمند شیعی در بین مسأله‌ها آن مسأله ای را انتخاب می‌کند که امروز مورد چالش است. اینجا دانشمند ما در حال تولید علم است. وقتی می‌گوییم تبیین کند برای مخاطب، در اینجا باید سطح فهم مخاطب و ادبیات او را رعایت کند. مطلب او باید از انسجام درونی برخورد باشد و از دو عامل بیرون نیز تأثیر بپذیرد. تابعی است از دو متغیر بیرونی:

1- مسأله‌ها و چالش‌ها: در هر زمان و در هر قومی مسأله‌ها متفاوت است. ممکن است در جامعه شیعی ایران، مسأله متفاوت با جامعه شیعی هندی باشد. دانش کلام متناسب با مسأله است.

2- سنت علمی و ذهنیت مخاطب: متکلم نمی‌تواند بگوید به این دلیل که بهترین متدلوژی را در اختیار دارم آن‌گونه که می‌خواهم بحث می‌کنم؛ مخاطب بفهمد یا نفهمد. فیلسوف می‌تواند این حرف را بزند و فقیه نیز می‌تواند بگوید من روش خودم را دارم و مخاطب تنها می‌خواهد حکم شرعی خویش را بداند و کاری به روش من ندارد. ولی متکلم نمی‌تواند چنین بگوید و باید روش‌شناسی صحیح خود را متناسب با ذهنیت آن قوم تنظیم کند. این‌گونه است که ذهنیت‌ها در نوع استدلال و روش تأثیر می‌گذارد.

این دو عامل باعث می‌شود که علم کلام یک علم متحول و متطور شود. اگر نگاه کنیم علم کلام در همه‌جا از این دو عامل برخوردار است و اگر این دو عامل وجود نداشته باشد دانش کلام نداریم؛ البته مانیفست اعتقادی و عرض عقاید داریم. این‌که ساختار منظم باید در همه گزاره‌ها وجود داشته باشد جزئی از علم نیست.

سؤال: معنای علم چیست؟

پاسخ: علم یعنی استنباط و عرضه و تبیین مجموع گزاره‌هایی که حول یک غرض‌اند یا دارای یک موضوع واحدند. این بحث را در مدرسه مدینه تفصیل توضیح می‌دهم و می‌گویم که اتفاقی که در مدرسه کوفه افتاد و مقارنش در مدارس کلام غیر امامیه پدید آمد چه بود؟ ولی آن چیزی که مسلم است این است که اگر کسی می‌خواهد دانشی را تولید کند باید از متدولوژی واحدی برخوردار باشد. یعنی فرق بین دانش و غیر دانش این است. در غیر دانش (به‌عنوان‌مثال در خطابه) در یک جلسه می‌توانم بر اساس یک مبنا مطلب خود را توضیح دهم و در منبر دیگری بر اساس مبانی دیگری مسأله دیگری را توضیح دهم. این امکان دارد. ولی وقتی دانش شد، هم مسأله‌ها نباید از اساس تغییر کند و نباید متدولوژی پایه من تغییر کند.

پس اگر مسأله‌هایی باشد که باهم هماهنگی لازم را داشته باشد این دانش است. علم فقه را نیز به همین صورت می‌گوییم. یا مثلاً در کتاب‌هایی که در مورد تاریخ علم نوشته شده است آغاز شروع یک علم با مختصات مشخص است.

اصطلاح بسیار غلطی رایج شده است مبنی بر این‌که فلسفه تابع برهان است و علم کلام تابع جدل است. در اینجا جدل را به معنای جدل منطقی معنا کرده‌اند که اصلاً این‌طور نیست. خود متکلمان در آثار خودشان گفته‌اند که این جدل به این معنا نیست که صرفاً حرف مخاطب را بگیرم و در مجالس مختلف مبنای خود را عوض کنم. به‌صراحت گفته‌اند که چگونه استدلال می‌کنند؟ منظور این است که شما یک روش پایه و اصول در متدلوژی دارید که آن را متناسب‌سازی می‌کنید. یعنی اگر بخواهم روش را بکار ببرم با ادبیاتی که مخاطب بفهمد استدلال می‌کنم. در جواب حلی مطلب و گزاره‌ای را می‌گوییم که خودمان قبول داریم ولی مطلب خود را به‌گونه‌ای بیان می‌کنیم که مخاطب منظور ما را بفهمد. نحوه استدلال به این معنا است.

آنچه مهم است این است که در مجموعه موضوعات مختلف هماهنگی وجود داشته باشد؛ البته ممکن است نتایج متفاوت شود ولی روش یکی است. مثلاً فقه شیعه و اهل سنت هر دو فقه است و منابع مشترک و غیرمشترک دارند؛ یعنی یکی اجماع را به‌عنوان منبع می‌شناسد و دیگری نمی‌شناسد؛ همین‌طور عقل و سنت پیامبر. این‌ها تفاوتی در ماهیت علم ایجاد نمی‌کند. اگر می‌گوییم فقه یعنی استنباط احکام شرعیه از ادله تفصیلیه، به این معنا است که موضوع واحد یا هدف واحد دارند.

 

ویژگی‌های کلام

 

دانش کلام یک مرحله از بحث ارائه گزاره‌های اعتقادی جلوتر است. یعنی کار دانش سازی زمانی اتفاق می‌افتد که شخصیتی دست به‌گزینش می‌زند و بین آن گزاره‌ها نوعی انسجام برقرار می‌کند و به مسأله مخاطب و به فرایند اقناع توجه دارد. ما هم می‌خواهیم بگوییم در مدرسه کلام امامیه این شاخص‌ها وجود دارد و به‌تدریج تکامل پیدا می‌کند.

کم‌کم مشخص می‌شود ثمره این بحث کجا است؟ ما اگر بگوییم کلام با این شاخص‌ها وجود دارد باید اولاً یک سری عناصر را ازلحاظ تاریخی اثبات کنیم و بعد در مقابل نظریه‌های رقیب بتوانیم نظریه‌های آن‌ها را نقض کنیم. می‌خواهیم بگوییم صرف گزاره‌های وحیانی نیست بلکه به گزاره‌های تعریف‌شده و تبیین شده تبدیل‌شده‌اند و دانش کلام در حال رشد است. داوری به این‌که کجا نقطه اوج کلام را بگیریم بحث دیگری است. در این‌که دانش کلام از کجا پدید آمده است؟ دعوای واقعی است.

 

ویژگی‌های مدرسه کلامی

 

اصطلاحی بنام مدرسه بکار بردم و از این به بعد نیز استفاده خواهم کرد. معنای مدرسه چیست؟ چند مشخصه را ذکر می‌کنم تا مسأله روشن‌تر شود. به این دلیل که من ادعا دارم که در مدینه مدرسه کلام امامیه داریم؛ یعنی در مدینه کلام شیعه به حدی می‌رسد که در غالب مدرسه درمی‌آید.

سه ویژگی اصلی و دو ویژگی تبعی برای مدرسه کلام امامیه در نظر گرفته‌ایم:

1- جایی که سنت فکری متمایز عرضه‌شده باشد؛ یک سنت علمی متمایز از قبل و از سایر مدرسه‌ها ارائه‌شده باشد؛ یا به لحاظ محتوا یا روش‌شناسی.

2- یک حوزه تعلیم و تعلم رخ دهد؛ یعنی سلسله انتقال سنت علمی شود. در نظر بگیریم گروهی هستند که حرف‌هایی می‌زنند ولی در آن انتقال علمی و تداول به وجود نمی‌آید. به این مورد مدرسه گفته نمی‌شود.

3- یک ادبیات کلامی و علمی تولید شود؛ خواه شفاهی باشد یا کتبی.

این شاخص‌ها را از تتبع تاریخی به دست آورده‌ایم. اگر این سه ویژگی باهم جمع شود یک مدرسه کلامی داریم. دو ویژگی تبعی نیز وجود دارد:

1- در یک حوزه جغرافیایی رخ دهد؛

2- در یک بازه زمانی رخ دهد.

در حوزه فلسفه اروپا و فلسفه‌های قاره‌ای به‌وضوح مشاهده می‌شود. در تاریخ مدرسه‌های فکری جغرافیایی دارند و دلیل آن این است که تداول و ارتباط شبکه منظم علمی وجود دارد و درگذشته هیچ راهی برای چنین ارتباطی وجود نداشته است جز این‌که در یک جغرافیای واحد باشد و یا به یک تاریخ مشخص مربوط باشد.

سؤال: چرا بجای مدرسه از اصطلاح مکتب استفاده نکردید؟

پاسخ: در مقاله ریشه‌ها و رویش‌ها توضیح داده‌ام که علت این انتخاب چیست؟ از اصطلاح عربی این واژه تبعیت کردیم. اولاً امروزه در عربی، از اصطلاح مکتب استفاده نمی‌شود و ما کاری کردیم که در جهان اسلام به‌راحتی بتواند ترجمه شود. در زبان انگلیسی نیز معادل صحیح کلمه school است. هر جا مکتب گفته می‌شود به‌عنوان مذهب تلقی می‌شود درحالی‌که مدرسه غیر از مذهب فکری است. مدرسه یک عنصر تاریخی و مذهب یک عنصر ایدئولوژیک است. امروز در اکثر استعمالات زبان عربی معاصر، مدرسه به همین تعریفی است که عرض کردم. البته گاهی اوقات به آن مذهب و مکتب هم اطلاق شده است. مثلاً وقتی علامه عسکری می‌فرماید «مدرسۀ اهل‌البیت» یا «مدرسۀ الخلفاء»، بیشتر به مکتب اشاره دارد و از اصطلاح رایج زبان فارسی مدرسه تبعیت کرده است. ولی اگر در عناوین کتبی که امروزه نوشته می‌شود عنوان مدرسه را جستجو کنید نتیجه متفاوتی خواهد داشت. در تقسیم تصوف، آن را به مدرسه غرب و مدرسه شرق تقسیم می‌کنند و در زبان عربی و انگلیسی قابل‌فهم است.

سؤال: در مورد توجه به چالش‌های روز که از ویژگی‌های علم کلام برشمردید، به این معنا نیست که این علم منفعل است؟ با این فرض، دایره علم کلام محدود می‌شود.

پاسخ: این‌که انفعال به‌حساب می‌آید یا فعال، می‌تواند برداشت‌های متفاوتی داشته باشد. در صورتی منفعل است که شما بگویید اصلاً علم کلام هیچ گزاره و مانیفستی برای خودش ندارد و همیشه به دنبال مسأله‌های دیگران است. مثل یک آدمی که خودش اندیشه ندارد و به دنبال پاسخ دادن به سؤالات دیگران است. ولی با توجه به این‌که دانش کلام تکیه‌بر میراث وحیانی دارد مسأله‌های اصلی و مانیفست او عناصر اصلی اندیشه‌های روشن است. یعنی متکلم ما هیچ‌وقت از توحید خارج نمی‌شود و یک الهی‌دان مسیحی هیچ‌وقت تثلیث را رها نمی‌کند. اما در این‌که توحید با چه تبیینی دنبال شود طبعاً متکلم آن را به‌حساب می‌آورد.

تلقی من این است که اتفاقاً نشان‌دهنده فعال بودن کلام است. یعنی کلام به استقبال مسأله‌های زمان می‌رود؛ بگذریم از وضعیت آشفته علم کلام که مقصر آن حوزه‌های علمیه هستند. زیرا ما هنوز داریم آثار قرون هشتم و نهم را می‌خوانیم. اهل سنت هم همین‌طور. کلام به معنای رسمی خودش که متکلم حاضر درصحنه بود و مسأله‌های روز را پاسخ می‌داد نشان‌دهنده فعالیت است. متکلمان در طول تاریخ –مثلاً در مدرسه امامیه- عناصر اصلی تفکرشان واحد است ولی وقتی می‌خواهد پاسخ دهد توجه دارد امروزه چه مسأله ای، مسأله زمان است. بنیادهایش وجود دارد ولی می‌خواهد آن را به زبان روز مطرح کند.

 

اصطلاح جریان

 

گاهی در یک مدرسه کلامی، جریان‌های مختلف حضور دارد. برخی آن‌ها را باهم اشتباه می‌کنند. طرح کلی و چارچوب فکری هر مدرسه‌ای واحد است. اما در درون آن مدرسه جریان‌های مختلفی وجود دارد. جریان را این‌طور معنا کرده‌ایم: گروهی از صاحبان یک اندیشه و مکتب فکری است که با حفظ ویژگی‌ها و عناصر اصلی آن مدرسه کلامی، در برخی از ویژگی‌های بینشی و روشی یا گرایشی از سایر گروه‌های دیگر در آن مدرسه جدا می‌شود.

پس جریان، یک گروه اجتماعی است که به یک مدرسه علمی متصل است. یعنی منابع و چارچوب‌های خودش را از همان مدرسه علمی می‌گیرد. اما این گروه اجتماعی در بین گروه‌های دیگری که در این مدرسه هستند یک تفاوتی دارد. گاهی به لحاظ متدولوژی تفاوت می‌کند، مثلاً آن‌ها عقل‌گرا هستند و این گروه نقل گرا است. آن‌ها بیشتر به ادله قیاسی استناد می‌کنند و این‌ها به ادله استقرائی. همچنین در عقاید ممکن است متفاوت باشند؛ مثلاً این جریان از علم امام و عصمت او یک برداشت دارند و جریان دوم با حفظ همان اصول، در مورد علم امام نظر دیگری دارد. با تغییر در مختصات جزئی آن عناصر اصلی یک جریان درست می‌شود که در آینده نشان خواهم داد در مدینه با چند جریان کلامی مواجه هستیم.

سؤال: چه عاملی باعث پیدایش جریان در یک مدرسه می‌شود؟

پاسخ: این بحث مهمی است و کاملاً جامعه‌شناختی معرفتی است. دیده‌ام برخی نویسندگان حرف‌هایی نوشته‌اند که با هیچ منطق تاریخی و جامعه‌شناسی سازگار نیست. اگر بخواهیم یک اصطلاح شبیه آن پیدا کنیم، در جامعه‌شناسی، گروه‌های اجتماعی می‌گویند و برخی از ویژگی‌ها و نحوه شکل‌گیری آن‌ها در کتاب‌های جامعه‌شناسی آمده است ولی باید در حوزه تاریخ تفکر تحلیل مستقلی انجام دهیم که البته برخی از محققین انجام داده‌اند.

گاهی اوقات گرایش‌ها سبب شکل گروه‌ها می‌شود. مثلاً در تصوف نمونه‌های فراوانی داریم. بسیاری از حلقه‌های صوفیانه، اختلافات بینشی و روشی با یکدیگر ندارند بلکه به گرایش‌های آن‌ها بستگی دارد. هرکدام به یک‌قطب وابستگی دارند. در حوزه کلام نیز همین‌طور است. مثلاً تفاوت میان فطحیه و امامیه بیش از آن‌که تفاوت مبنایی باشد تفاوت گرایشی است؛ یعنی تمایلات به یک فرد. ممکن است این تمایلات به فرد بعداً شکل ایدئولوژیکی نیز به خود بگیرد اما در یک نگاه می‌توان دید که هر فرد به یک‌طرف گرایش دارد.

سؤال: با توجه به این‌که گفتید مدرسه‌ها در مبانی یکی هستند و این جریان‌ها هستند که مدرسه‌ها را متفاوت می‌کنند. بنابراین تنها ویژگی جغرافیایی می‌تواند به‌عنوان تفاوت مدرسه‌ها در نظر گرفته شود.

پاسخ: تفاوت در این است ما وقتی به قم و بغداد نگاه می‌کنیم با دو متدولوژی متفاوت مواجه هستیم. یکی اصل را بر عقل می‌گذارد و از نقل سود می‌برد و دیگری برعکس است. باید یک تمایز یا معرفتی یا روش‌شناختی رخ دهد تا مدرسه شکل گیرد. اما اگر در مدرسه لزوماً باید بین تمام خصوصیاتش یک وحدت وجود داشته باشد این‌طور نیست. ممکن است این جریان نقل یا مدرسه اصفهان، جریان حدیث گرا و عقل‌گرا داشته باشد. ولی چرا ما اصفهان را یک مدرسه جدید می‌دانیم؟ به این دلیل که می‌گوییم از حله که به اصفهان منتقل می‌شویم هم در جریان نقل گرا و هم در جریان عقل‌گرا با یک افزوده جدید مواجه هستیم. یعنی شما اصلاً نمی‌توانید علامه مجلسی را با سید بن طاووس مقایسه کنید. هر دو نقل گرا هستند ولی همین جریان نقل گرا از مدرسه حله تا مدرسه اصفهان تحول جدی پیداکرده‌اند. پس می‌توان گفت با یک مدرسه جدید نقل گرا مواجه هستیم.

البته باید توجه داشت که تمام این واژه‌ها اصالت ندارد و فقط ابزار فهم بهتر است. اگر کسی بجای این دسته‌بندی، یک دسته‌بندی دیگری ارائه کرد اشکالی ندارد. تا زمانی که حکایت از واقعیت بیرونی می‌کند این دسته‌بندی‌ها قابل‌توجه است.

ما دو تاریخ عقیده داریم. یکی تاریخ اصلی عقیده است و دیگری تاریخ واقعی عقیده است. این دو لزوماً یکی نیست. همانطور که در حوزه تاریخ میان تاریخ سیاسی و رسمی و عمومی فرق می‌گذاریم در اینجا نیز تفاوت می‌گذاریم. ما باید روی تاریخ عقیده عمومی که بیشتر به مردم‌شناسی نزدیک است، کار کنیم. سؤالم این است که شیخ مفید را از آثارش می‌شناسیم. آیا شیخ مفید هر آنچه گفته است معتقدش بوده است؟ یا هر چه معتقدش بوده، گفته است؟ معلوم نیست.

دانش، دانش نمی‌شود مگر این‌که متدولوژی داشته باشد که نیازمند به یک ادبیات و مفاهیم خاص است. امروز در فلسفه علم اصطلاح جامعه علمی را مطرح کرده‌اند. جامعه علمی یعنی مجموعه ترکیبی عالمان آن رشته که بر اساس ادبیات خاصی سخن می‌گویند. امروز که شما فقیه هستید اگر در یک قوم فقه بگویید ولی ادبیات اصولی امروز را رعایت نکنید به‌عنوان یک شخص بی‌سواد تلقی می‌شوید. تا نتوانید بر اساس اصول فقه امروزی صحبت کنید نمی‌توانید تحول ایجاد کنید.

 

تعداد بازدید: 3701 بار

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد