• امام علی (ع) : لا تَقُل ما لا تُحِبُّ أن يُقالَ لَكَ؛
    آنچه دوست ندارى درباره‌‌ات گفته شود، درباره ديگران مگوی.
    بحارالأنوار، ج 72، ص 29

آمار بازدید

امروز: 452

دیروز: 704

این هفته: 2052

این ماه: 14977

بازدید کل: 660652

ششمین جلسه بررسی تاریخ کلام امامیه در عصر حضور ائمه (ع)

ششمین جلسه بررسی تاریخ کلام امامیه در عصر حضور ائمه (ع)

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

به نقل از سایت سخن تاریخ:‌ حجت الاسلام و المسلمین دکتر محمدتقی سبحانی در ادامه مباحث گذشته، به بیان چند ویژگی مهم مدرسه اول مدینه پرداخت و دشواری های بررسی تاریخی این دوران را بررسی کرد. وی هشت شاخص مهم را در تحلیل تاریخ مدرسه مدینه موثر دانست و هر کدام از این شاخص ها را تشریح کرد.

بحث های گذشته در باب مدرسه مدینه، این بود که معتقدیم نخستین پایگاه کلام امامیه در مدینه در دهه های نخستین پس از پیامبر (ص) بر محور اهل بیت (ع) آغاز شده است. مدرسه مدینه در تعبیر ما دو دوره نسبتا متمایز به نام های مدرسه مدینه اول و مدرسه دوم مدینه دارد. یک تفکیک تاریخی در مراحل تطور اندیشه امامیه شکل می گیرد. به لحاظ تاریخی، مدرسه دوم مدینه با حادثه عاشورا و حوادث تابع آن رخ داد.
چیزی که مدرسه دوم را از بقیه مدارس ممتاز کرد، شکل گیری جامعه سیاسی شیعی است. گروه شیعیان، تا پیش از حادثه عاشورا و قبل از شکل گیری توابین و قیام مختار وجود دارد و فعالیت می کنند ولی با حادثه عاشورا، جامعه سیاسی شیعی یعنی یک مجموعه کاملا متمایز از اکثریت جامعه شکل می گیرد و به تبع آن، اندیشه های امامیه نیز از نظر تکامل معرفتی هم به لحاظ عمق اندیشه و هم به لحاظ عمق جغرافیایی توسعه پیدا می کند. از این رو است که دو مدینه را از هم جدا می کنیم.

 

چند ویژگی مدرسه اول مدینه

 

در باب مدرسه اول مدینه، نکته ای که باید به آن توجه کرد سه اصل و مدعای اصلی است:

1- تشیع در همان دهه های نخستین اسلام در شکل عقایدی و معرفتی خودش آغاز شد.

2- شکل عقایدی در هسته محوری اهل بیت (ع) و در یک حلقه ای که متصل با امام هستند توسعه پیدا می کند.

3- کلام امامیه در مدینه، به صرف بیان عقاید محدود نمی شود بلکه وارد یک حرکت دفاعی کلامی می شود. از همان مدینه اول شروع می شود و توسعه پیدا می کند.

در مدرسه مدینه، مانند هر کار تاریخی دیگری، نیازمند یک الگوی تحلیلی هستیم. در بحث های تاریخی گفته می شود که هرچه با حادثه پیچیده تر مواجه باشیم باید الگوی تحلیلی خود را دقیق تر کنیم. باید ذهن مورخ با شاخص های معینی حساس شود.

از این جهت در مدینه اول با دشوارهای تاریخی زیر مواجه هستیم:

 

1- کمبود منابع تاریخی: به این دلیل که منابع تاریخی ما بعدا نوشته شده است.

2- بروز دستکاری در اسناد تشیع: بخشی از این کار توسط دستگاه سیاست و بخشی نیز توسط خود شیعیان انجام شده است.
3- فقدان پژوهش های لازم در این بخش: این مشکل از دو مورد قبل مهم تر است. تمام اسناد این دوره از دید تاریخی به عنوان تاریخ سیاسی مورد مطالعه قرار گرفته است. تحقیقات موجود توسط کسانی صورت گرفته که می خواسته اند در باب پیدایش تشیع مطالعاتی صورت دهند. کسی را سراغ نداریم که به صورت متمرکز، اسناد تاریخی این دوره را به عنوان تاریخ اندیشه، مورد مطالعه قرار داده باشد. به این دلیل، آن مقدار اسنادی که در اختیار داریم از دیدگاه تاریخی و تحلیلی مورد مطالعه قرار نگرفته است.

مجموعه این سه عامل سبب شده است که امروز در تاریخ اندیشه مقوله ای بنام مدرسه کلامی مدینه مورد غفلت قرار گیرد. به همین دلیل برای فهم دقیق تاریخ کلام در این دوره باید یک الگوی تحلیل تاریخی داشت و بر اساس آن و شاخص های موجود در آن تحلیل کرد.

در این جا قصد داریم با بیان شاخص هایی برای تحلیل تاریخی، زمینه خوانش نصوص را فراهم کنیم. اگر کسانی منکر مدرسه کلامی مدینه هستند به این دلیل است که به این شاخص ها توجه ندارند.

سوال: تقیه نیز در این مساله تاثیر داشته است؟

پاسخ: تقیه نیز می تواند موثر باشد. البته بخشی از آن، می تواند منطق تکاملی و تدریجی نشر معارف دین باشد که تعمدی است و در آینده عرض خواهم کرد.

یقینا امامان ما دستکم تا امام رضا (ع) شخصیت های برجسته تاریخی بوده اند؛ هم به لحاظ اجتماعی و فرهنگی و علمی. شاهدش روایات اخلاقی و فقهی است که از آن ها نقل شده است. شاهد دیگر ارتباط اصحاب و تابعین و علمای بزرگ اهل سنت با آن ها است. نکته مهم این جا است که همین ائمه(ع)، اندیشه های اعتقادی آن ها نقل نشده است. برای یک مورخ سوال است که آیا ممکن است شخصی در اخلاق و فقه، معارف اسلامی را بسط دهد ولی در حوزه اندیشه روایت نداشته باشد؟ آن هم در عصری که عصر تقابل اندیشه ها است. به نظر من، تاریخ نگاری رسمی در این جا تعمد دارد که اسناد تاریخ اندیشه شیعی را نقل نکند.

اشعری در مقالات الاسلامیین که همه اقوال را نقل می کند کسانی را به عنوان فرقه در شیعه مطرح می کند که حتی یک سطر در مورد آن ها در تاریخ نداریم. این فرد، برای امام صادق (ع) تنها دو جا نقل قول ذکر می کند. جالب این است که در یک جا از گروهی نام می برد که معتقدند هر چیزی که جعفر بن محمد (ع) بگوید قبول داریم غیر از دو سه مورد مانند لا خالق و لا مخلوق که به حد شهرت رسیده است. این نشان می دهد که دستی در کار است تا این میراث به ما منتقل نشود. دلیل آن نیز مشخص است؛ زیرا مرجعیت علمی ائمه (ع) به گونه ای است که اگر اندیشه ای از آن ها نقل شود به عنوان اندیشه رسمی مورد بحث قرار می گیرد و پشتوانه های لازم برای اندیشه تشیع فراهم می شود.

این مثالی بود برای این که بدانیم وضعیت تاریخ اندیشه تشیع نمی تواند با ابزارهای عادی تاریخی روشن شود و به سهولت، نمی توانیم اسناد را کنار هم بگذاریم و به نتیجه برسیم. ما با جریانی سر و کار داریم که در زمان خودش در اقلیت است و توسط اکثریت به حاشیه می رود و نظام رسمی تعلیم و تعلم و نگارش، در بیرون این حوزه رخ می دهد. طبیعی است برای مطالعه تاریخ اندیشه شیعه باید با یک الگوی دقیق تحلیلی وارد میدان شویم.

 

شاخص های تحلیل تاریخی

هشت شاخص را در تحلیل مدرسه مدینه باید در نظر گرفت که مستند به شواهد تاریخی ارائه خواهم کرد.

 

شاخص اول: توجه به منطق تدریجی

 

اساسا سنت انبیاء مانند سنت قرآنی، بر اساس تشکیل مدرسه های فکری رسمی مصطلح نیست. شیوه تشیع، شیوه تبیین و تکامل تدریجی جامعه است. سنت، دقیقا در مدینه آغاز می شود و در این که از کجا شروع شده، اختلاف است. عده ای می گویند در زمان امام صادق (ع) و گروهی دیگر به محمد حنفیه یا عقب تر یا جلوتر می روند. عده ای نیز به عبدالله بن سبا منتسب می کنند.

سوالی که مطرح می شود این است که شخصیت هایی که به تشیع منسوب می شود آن قدر جایگاه دارند که بتوان یک جریان را به آن ها منتسب کرد؟ هر حادثه ای که بوجود می آید بین معلول و علت وزن کشی می کنیم و به دنبال اسبابش می گردیم. در این زمینه آیا اسباب کافی پیدا کرده ایم که بتواند تشیع را بیافریند؟ تشیع که یک صف گسترده از جامعه اسلامی را پوشش می دهد می تواند یک باره ایجاد شود؟
این دو عامل بیشتر ندارد:
1- یا این که باید فردی را پیدا کند که اینقدر مرجعیت داشته باشد که این آموزه ها را در جامعه به یکباره منتشر کرده باشد که در تاریخ چنین کسی را نداریم.
2- یا این که چنین کاری بصورت تدریجی صورت گرفته باشد و در یک نقطه دیده شده باشد که حتی مخالف نیز نتواند آن را انکار کند.

امروزه تقریبا در میان اهل سنت اتفاق است که واژه شیعه به معنای مطلقش مربوط به پس از عاشورا است و قبل از آن هرچه داریم مربوط به شیعه مضاف است؛ یعنی شیعةُ علیٍّ. شیعة معاویه. و شاهد بر آن، اسناد تاریخی ذکر کرده اند. ما این را می پذیریم ولی سوال ما این است که این، معلول چه اتفاق تاریخی است؟
تحلیل ما این است که در مدینه اول جامعه سیاسی به معنای شیعه نداریم و در دوره دوم یعنی بعد از عاشورا جامعه سیاسی پیدا می کنیم. این تحلیل را اسناد تاریخی تایید می کند.

کسی ادعا نکرده است از روز اول در میراث نبوی، کلمه شیعه مطلق آورده شده باشد و اگر در کلام پیامبر (ص) داریم به عنوان شیعة علی بوده است. جریان تشیع تا قبل از عاشورا در درون جامعه اسلامی پایه گذاری می شود و در آن رشد می کند. هرچه هست گروهی هستند که منسوب به امام علی (ع) هستند و دیگران نیز کپی برداری کرده اند و گفته اند ما نیز شیعه معاویه هستیم. تا زمانی که شیعه آن قدر متمایز می شود که دیگر اطلاق الشیعه به صورت مطلق وارد شده است.

ما معتقد به حرکت جهشی در عرصه فرهنگ و اندیشه به صورت مطلق نیستیم.

سوال: ممکن است این مساله بصورت هسته ای مطرح شود؛ یعنی هسته اصلی تشیع در کنار امام بوده اند و بعد به جریانات دیگر سرایت پیدا کرده اند.

پاسخ: تمام عناصر فکر شیعی از توحید و نبوت تا امامت و جبر و اختیار، همه در اندیشه امامیه نخستین وجود دارد. در همان اسناد نخستین اسلامی هم می توانیم از مفاهیم توحیدی و یا در باب عدل، رد یابی کنیم که در دوره امام صادق (ع) تبیینش وجود دارد.

محور اندیشه تشیع در حال مطرح کردن آراء خودش است که در یک حلقه ای بازتاب پیدا می کند. در کلام شیعه ادعای اصلی مان این است که اندیشه تشیع بر محور علی بن ابیطالب (ع) شکل می گیرد. هر چه در این مسیر اتفاق می افتد ارتباطاتی است که با امام صورت می گیرد؛ هرچند در برخی مقاطع تندروی ها و کندروی هایی صورت می گیرد. زمانی که مطالبی از امام علی (ع) یا حضرت زهرا (س) می بینیم انعکاسش در بیان یاران و صحابه آن ها نیز مشاهده می شود.

اشتباه بزرگی که دیگران کرده اند و برخی از ما نیز از آن پیروی می کنیم این است که می خواهند تشیع را به اصحاب نسبت دهند. می گویند هشام بن حکم اینگونه بود. ما می گوییم تشیع در طول تاریخ اصلا ادعا ندارد که تابع هشام است. از زمانی که تئوری تشیع، تبیین شده، هیچ کس ادعا نکرده است که تشیع محصول مومن طاق یا سلمان فارسی است. تشیع از همان اول گفته است که محور فکری ما خود اهل بیت (ع) اند.

 

شاخص دوم: کلام مفهومی است که جنبه تعینی و تعیینی دارد.

 

یعنی این گونه نیست که اصطلاح کلام در یک روزی تاسیس شده باشد. اساسا با واژه کلام کاری نداریم. در تاریخ کلام کسی به دنبال واژه نرفته است بلکه با مضمون آن کار داریم. توجه داشته باشیم که کلام یک مقوله تعین یافته تاریخی است؛ یعنی یک عناصر اصلی دارد که عرضه و دفاع است و یک پیرامون و ابعاد دارد که در بحث های مختلف شاهد گسترش آن هستیم.

 

شاخص سوم: هدف از بحث های کلامی در آن دوره تاریخی، ابعاد سیاسی است.

 

کسانی انکار کردند که ما در این دوره تاریخی کلام نداریم. می دانیم باور عمومی اهل سنت غیر از معتزله تا امروز، این است که تا عهد صحابه هیچ گفتگوی چالشی اعتقادی وجود ندارد. همه اصحاب از سنت نبوی پیروی می کردند و نهایتا اگر کسی سوال داشت می پرسید ولی نزاع نبود. اشاره کردیم که قبول نداریم. کسانی که این اشتباه را کردند وقتی می گوییم نزاع، باید نزاع ایدئولوژیک را متناسب با آن زمان در نظر گرفت. هدف اصلی آن جامعه اهداف عملی است و اگر بحث ایدئولوژیک صورت می گیرد ناظر به یک مساله سیاسی است. اگر بحث امامت است مساله سیاسی است و اگر مساله قدر است دقیقا با مسایل سیاسی ارتباط دارد.

 

شاخص چهارم: میراث آن دوره میراث شفاهی است.


ادبیات اسلامی در این دوره هنوز ادبیات کتبی نیست. در تدوین قرآن بحث است که در چه زمانی از شفاهی به کتبی درآمده است؟ طبیعی است که در این دوره مورخ باید این نوع نصوص شفاهی را رصد کند.

 

شاخص پنجم: آثار کلامی در مطاوی تحولات زندگی عمومی رخ می دهد.

 

در این دوره مدرسه کلامی نداریم. این که در مسجد بنشینیم که روی بحث علمی مباحثه کنیم. اندیشه زمانی تکامل می یابد که یک نزاع سیاسی وجود داشته باشد و یک گروه خاص اندیشه خطبه بخواند. زمانی که دو گروه اجتماعی علیه یکدیگر احتجاج می کنند لابلای آن ها باید دید بحث های کلامی چگونه رد و بدل می شود؟ این جا است که باید اندیشه های کلامی را رصد کرد.

 

 

شاخص ششم

 

اگر کسی در این دوره بحث کلامی می کند نباید دنبال یک منظومه منسجم اعتقادی بود. مورخ باید به دنبال گزاره های اعتقادی بگردد؛ زیرا در این دوره هنوز به دوره انسجام بخشی به مباحث کلامی نرسیده ایم.

 

شاخص هفتم

 

در این دوران، گروه های مختلفی وجود دارد که به ائمه (ع) متصل می شوند و از سطوح مختلف فرهنگی طایفه ای و اعتقادی برخوردارند و این ارتباط کاملا طبیعی و عادی است. حزب و دسته و مسجدی که عده ای ثبت نام کنند وجود ندارد. این مطلب با دوران امام باقر (ع) و امام صادق (ع) متفاوت است. افرادی که در کنار امام هستند با انگیزه های مختلف با ائمه مرتبط می شوند. وقتی در این دوران از شیعه نام می بریم، منظورمان شیعه تام و تمام نیست.

شاخص تحلیلی این دوره و سوال اصلی باید این باشد که آیا در این دوره تاریخی، کسانی را سراغ داریم که در ارتباط با ائمه (ع) نخستین قرار داشته باشند و گونه ای از این اندیشه هایی که در امام رصد کردیم در آن ها نیز وجود داشته باشد؟ خواهیم گفت که یک شخصیت در پاره هایی از اندیشه هایش با امام همراه است و در پاره ای دیگر همراه نیست. آیا یک مورخ غیر از این سراغ دارد؟ وقتی پیامبر (ص) در اتمام رسالت خودش و بیان بسیاری از معارف موفق نبود و بعد از او شرایط سخت سیاسی بوجود آمده است و در فضایی که علی بن ابیطالب (ع) و فرزندان او در اقلیت هستند نحوه ارتباط اصحاب با آن ها چگونه است؟

به لحاظ تاریخی می گوییم بصورت طبیعی اگر صحابی وجود داشته باشد باید فردی باشد که همان سنت های معمول اسلامی را می داند با پس زمینه های فرهنگی قومی؛ و با وجود ایرادات و اشکالات در اندیشه و اخلاقش با امام برخورد کرده است و پاره ای از اندیشه ها را از امام گرفته و هنوز پاره ای از اندیشه هایش غلط است؛ حال یا بد فهمیده یا اصلاح نکرده است.

نکاتی که عرض خواهم کرد نشان خواهد داد که با شخصیت های مختلف در اندیشه های مختلف سر و کار داریم. تمام این ها در تاریخ کلام شیعه باید به حساب بیایند و اختصاص به کلام شیعه ندارد.

سوال: پس با مجموع شاخص هایی که بیان کردید نشان می دهد شما نیز نگاه حداقلی دارید.

پاسخ: ادعای ما این است که صاحب این مکتب یعنی اهل بیت (ع) اندیشه ها را بگونه ای مطرح می کنند که وقتی شما به اندیشه های بعد از عاشورا نگاه می کنید همه آن ها را منسجم می یابید. نه تنها امام صادق (ع) و اصحابشان به کلام امام علی (ع) ارجاع می دهند بلکه کاملا ربط و نسبت آن ها را نیز نشان می دهند. اگر زیست تاریخی کنیم و در زمان امام علی (ع) زندگی کنیم کسانی که با ایشان مواجه می شوند ایشان را امتداد قرآن می بینند که شاخص بعدی است. این مساله در تاریخ تفکر اسلامی نادیده گرفته شده است.

 

شاخص هشتم

 

قرآن گاهی اوقات سند فقهی است و گاهی سند کلامی و گاهی سند تاریخی است. هیچ سند تاریخی نداریم که این قدر بر حفظش اصرار شده باشد. در این سند، عقاید نیز آمده است.
در یک زیست طبیعی تاریخی کسانی که به دنبال امام علی (ع) و تحت تاثیر ایشان هستند آن حضرت را کسی می دانند که قرآن را توضیح می دهد. صاحب تفسیر قرآن است و هرچه از او می گیرند در ذیل بیانی می گیرند که از پیامبر (ص) شنیده اند. در ذیل آیه ای می بینند که در قرآن آمده است. به نظر من باید تاریخی بحث کرد. این دوران اصلا دوران تدوین نظام جامع کلامی نیست. آن چیزی که سبب می شود بگوییم تشیع آغاز گر کلام اسلامی است همین است. یا دیگران اصلا ابتدا به چنین چیزی نمی کنند که امام علی (ع) ابتدای به عرضه اندیشه می کند و متصدی تبیین سنت معرفتی قرآن می شود که در صحابه دیگر نمی بینیم. ابن مسعود تنها قرآن را تفسیر می کند و عرضه عقیده و درون مایه های اعتقادی قرآن در کلام عبدالله بن مسعود نیست مگر در مواردی که ارجاع به سنت پیامبر (ص) می کند که شاهد ما است. روایات پیامبر (ص) در باب عقاید در همان شکل اولیه خودش نقل شده است و چون فهم درستی نبوده است به صورت غلط عرضه شده است. مانند روایات فطرت که در همین دوره نادرست عرضه شده است. وقتی با روایاتی که از امام علی (ع) و اهل بیت (ع) رسیده است مقایسه می کنیم می فهمیم که سنت صحیح چه بوده است؟ و کجا اسرائیلیات مضمون سنت نبوی را تحریف کرده است؟

ما ادعایمان این است که اهل بیت (ع) دراین دوره ابتدای به تبیین عقاید می کنند و پاسخگو نیز هستند. زمانی که هجمه های اعتقادی به جامعه اسلامی وارد می شود دیگران پاسخگو نیستند و تنها کسانی که می ایستند و به این شبهات پاسخ می دهند همین بزرگواران هستند.

نکته دیگر این که برخلاف جریان اکثریت که مسایل سیاسی برای آن ها اولویت دارد نشان خواهیم داد که بحث های معرفتی برای گروه شیعه اصل است. این را باید واقعی فهمید.
یک تلقی غلطی که در تحلیل تاریخی جا افتاده است زیرساختش باوری است که بزرگان اهل سنت دارند. وقتی تحلیل تاریخی می کنند و قائل به عدالت صحابه هستند و شخصیت محوری پس از پیامبر (ص) را این افراد می دانند زمانی که سراغ تشیع هم می آیند محوریت تحلیل تشیع را اصحاب ائمه می دانند. برای آن ها عنصر صحابی بسیار مهم است. صحابی امام صادق (ع) برای آن ها همان تلقی را دارد که صحابی پیامبر (ص) دارد. در حالی که در تشیع چنین چیزی وجود ندارد و هیچ وقت شیعه خودش را مستند به هیچ کدام از صحابی ائمه نکرده است. از آغاز اعتقاد داشته است که در همان آغاز بین اصحاب اختلاف بوده است و برخی را نیز دارای انحراف می دانسته است و خودش به نقد و بررسی آن ها پرداخته است. ما دنبال سیر تطور اندیشه ای هستیم که این اصحاب نیز از تطور برخوردارند.

می خواهیم بگوییم آن چه در آغاز اصولش مطرح شد منسجم است. به این دلیل که در دوره بعد در مدرسه کوفه تمام عناصری که در مدینه مطرح شد در کوفه نیز مطرح گردید. اگر نشان دهیم که محوری وجود دارد که اصول اندیشه را مطرح می کند و هرکدام از اصحاب از او می گیرند و به میزانی بخشی از آن اندیشه ها را دارا هستند. البته بیش از این هم ادعا داریم و آن این که اشخاصی مانند سلمان و ابوذر و مقداد تا مقدار بسیار زیادی این اندیشه ها را دارند. اگر کسی هم ادعا کند که سلمان یک شیعه تمام و کمال نبوده است به تئوری ما خدشه ای وارد نمی کند.

یکی از مولفه های مهم تشیع دوران مدینه اول، مساله رجعت با همه ضمائمش است. رجعت از زمان خود امام علی (ع) مطرح است و بعد از ایشان کاملا شایع می شود. مساله موعود و نجات و بداء در این دوره مطرح می شود.

سوال: تفاوت نظریه شما با نظریه آقای مدرسی در چیست؟

پاسخ: تفاوت در عرضه است یا در واقع. چند خرده نظریه در این مساله است. مشکل دقیقا در همین نکاتی است که به عنوان الگوی تحلیل تاریخی مطرح کردم. مثلا در نظر نگرفتن خود اهل بیت (ع) به عنوان محور این تحولات یکی از تفاوت های این دو نظریه است. ایشان در تحلیل تاریخی اش هیچ خوانشی از اسناد تاریخی مربوط به فکر امام علی (ع) ندارد و معتقد است تشیع، تشیع سیاسی است و بعدا تشیع اعتقادی در زمان امام صادق (ع) ظهور کرد. این منافات دارد با اسنادی که تشیع اعتقادی را معنا می کند. علت این خطا این است که تحلیل بر روی باور جامعه عمومی شیعیان می رود؛ آن هم در این جهت که تصور می کنند امام باید به قدرت برسد.

 

نتیجه

 

ما معتقدیم اندیشه شیعه بصورت جامعش در خود اهل بیت (ع) وجود دارد و عرضه اش به تدریجی است و از سیاسی به اعتقادی نیست. اگر شیعه را خوانش می کنید باید بررسی کنید که شیعه در طول تاریخ، اعلام می کند که این آموزه ها را از چه کسی گرفتم؟ ابوالحسن اشعری می گوید مساله عصمت را اولین بار هشام بن حکم مطرح کرده است و ما نیز تکرار می کنیم. اشعری نیز به این دلیل که نمی خواهد جعفر بن محمد (ع) را مطرح نکند پای هشام را وسط می کشد. ولی یک تحلیل گر شیعه که چنین قصدی ندارد. او باید بگوید که هشام بن حکم یک شخصیتی است که در کنار امام صادق (ع) در حال اندیشه است و آن را می گیرد و تولید می کند.

بزرگان اهل سنت مناظرات امام علی (ع) با مخالفان را نقل کرده اند. دقیقا آن چیزی که امام صادق (ع) در مورد لا جبر و لا تفویض می گویند از امام علی (ع) گرفته اند که بزرگان اهل سنت نیز نقل کرده اند. ضمن این که تشیع نیز گروهی است که می گوید من هر چه دارم از علی (ع) گرفته ام.

رساله ای توسط آقای مصطفی مطهری تحت عنوان «تاثیر عناصر تاریخی در نشر اندیشه شیعه» تهیه شده است. در این رساله دوره بندی تاریخی شده است و تئوری را مقابل تئوری رقیب گذاشته ایم. ما عرضه را تدریجی و مناسب با عناصر تاریخی می دانیم و دیگران اصل تشیع را می خواهند تاریخی کنند.

اگر ما نتوانیم ارتباط بین عصر امام صادق (ع) را با سنت نبوی به صورت پیوسته از نظر تاریخی ثابت کنیم چه ادعایی می کنیم؟ می گوییم انقطاع تاریخی رخ داده است. سنت نبوی در آن جا بود و دیگر امتداد پیدا نکرد و در زمان امام صادق (ع) احیاء شد. ولی اگر سند تاریخی داشتیم که بلافاصله بعد از پیامبر (ص) این مطالب در لسان دیگران امتداد پیدا کرده است می توانیم از نظر تاریخی این مطلب را ثابت کنیم. می خواهیم بگوییم آن چه در حوادث بیرونی تاریخی رخ داده است تشیع اظهار شده، بوده است.

تعداد بازدید: 3711 بار

نظر خود را اضافه کنید.

0
شرایط و قوانین.
  • هیچ نظری یافت نشد